تبليغاتX
کندوی عسل

 

در آزمایشگاه هستی ، در سهپنج زندگی ، در جریان  گذران روزمره گی هایمان ،  در هر لحظه  ما عملا در حال آموختن درس ها و کسب تجربه  از آموزه هایمان هستیم .   

ما دائما  در حال گزینش و انتخاب  هستیم ،  در حا ل بهره وری از توانائی ها ، شعور ، درک ، فهم  ، عقل و خرد مان تا از میان داده  ها ، شرایط  ، امکانات و فرصت ها ی در اختیارمان قرارداده شده ،  با مقایسه و سنجش  تصمیم گیری کنیم و عملی را انجام دهیم .

ما در لحظه تصمیم  می گیریم و در لحظه انجام می دهیم.... به هنگام ،  درهنگام هنگامه ها ...

معیارو مسئول سنجش و گزینش و انتخاب و انجام همیشه خود ما بوده ایم و خود ماهستیم و خود ما هم خواهیم ماند ...

دیدگاه معیارقراردادن نظر این ویا آن کس و  یا بد و یا خوب  دانستن آن و این ، ما را چه ؟ 

ما در خط  مقدم زمان ،  در لحظه ی « آن »  ، درهر لحظه ای  از موهبت آزادی عمل بر خورداریم تا  با خرد خویش از میان کثرت و تعدد و تنوع  امکانات آنچه که می خواهیم را بر گزینیم ... ما آزادی گزینش و انتخاب داریم ...  

ما حتی توان والا تری هم داریم ...

توانا و قادریم  تا به انتخاب ها و گزینش هایمان هایمان جهت و سمت و سو بدهیم  و ... 

هدفمندتر عمل کنیم .... از امکاناتمان استفاده ی بهره ورانه ی  بهینه کنیم ..  و خرد ورزانه در جهت  سازندگی ، خلاقیت و آفریندگی  کوشا باشیم ... 

این که از این توانائی هایمان تا چه اندازه استفاده می کنیم  بر عهده ی ماست ... بقیه اش  باد هوا است ... چرند است ،  یاوه سرائیست و  ِزر زدن الکی  ... 

با این  بینش و ازاین زاویه ی دید است که  با آن دیدگاهی که  همه چیز را دو دنیای متضاد مطلق و مجزای از همدیگرمیداند (:  بدی و خوبی ، مینو ئی و انگره مینو و حتی ین و یانی ، و .. )  به چالش می افتم.

از دید من  مطلقیتی مابین  بد و خوب نیست ...

این ها دو روی مطلق  یا اینطرف و یا آن طرف  یک سکه نیستند ..

اینها نیمه های مطلق متضاد نیروی روی یک طرف یک سکه هم نیستند

برای من  امر به شکل است که من ( و ما )  درست در روی مرز  باریک خاکستری و منطقه ی بی طرف بین گزینش ها در حرکتیم  که نتیجه ی کردار و رفتارمان  را به نسبت و تناسب ها ئی می توان  در یک گسترده از معیار ها بین  خیلی خوب ، مثبت و متعالی  تا کمی خوب و متوسط و نه چندان خوب ،  بد و بد تر و خیلی بد  ارزشیابی کرد ... 

در این حالت هم هر آن  اگر چه نمی توان کار شده را باز پس گرفت ولی می توان با ابزار های کنترل کننده  به موقع با تغییر در انتخاب مسیر دست ازکجراهه روی برداشت  و با گزینش و انتخاب مناسبتری عملا به تنظیم و تصحیح اعمال و رفتار پرداخت ... 

با این شیوه ی دید و عمل  ... در نهایت در هر گاهی  در بهترین موقعیت و در بهترین  ایستگاه مان  ، بهستان و بهشتمان  رسیده ایم...

با این شیوه ی دید و عمل است که من معتقدم  بهشت در زیر پای ما است ...

 

با این نگاه  چه کسی می تواند مرا گول بزند و با  یاوه سرائی  در مورد  بهشت موعود بعد از مرگ (!)  مرا مجبور به تبعیت از یک  دین و آئین و ...  و معیار های غالبا مسخره و متضاد  بکشاند   ؟

 

من با این خدایگانه ها  همخوانی نمی خواهم داشته باشم  ...

 

مادر هستی  و مام طبیعت من  در حتی همه ی کتابها ی این ادیان نمی گنجد ...

 

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

 

صحبتی داشتم  با  آدم  روشن و کار کشته ای  درباره  چی و چرا و چگونه  ...

خلاصه ی حرفم این بود :

طفیلی های لاش و لوش و لجن های ته نشین شده ی جامعه ، فرصت مناسبی در سیستم آخوندی یافتند تا ابتدا بصورت پا منبر و سینه زن و مداح و به مرور دستمال بدست و نوچه  و بعد تر بعنوان مامورو کارراه انداز شیخ ها و آقازاده هایشان به مرور آرام و آهسته اول درلا بلا ی دست و پای آنها می لولیدند و کم کم  از لای سوراخ و سنبه و چاک و درز های سیستم   در زیر عبا و قبا و ردا و شال  و عمامه ی این دین فروشان ریا کار کلاش بخزند و جا خوش کنند.... اینان به مرور از طریق کار چاق کنی  به رمز و راز رشوه  و رانت خواری و دزدی و گرگی در اینجا و آنجا ذره ذره  برای خودشان شبکه های موازی و پنهان زدو بند ایجاد کردند و جای پایشان را قدم به قدم در سیستم باز کردند و با به فساد کشانیدن سیستم جایگاه خودشان  را تثبیت کردند. 

اینان عمدتا همان قشر لومپن ولات های حرفه ای هستند که  در فرهنگ  ما آنها را با بیان آنچه عملا انجام میدادند  به عنوان  جاهل و گردن کلفت  و چاقو کش و جاکش و پفیوز و قرمساق و  سرگردنه بگیر و قرق کن های سر چارسوق و .... می شناسیم.

حال این نوچه های رشد یافته که اینک  سر از آستین ملا ها به در آورده اند ، بی مهابا با پرده دری  پته هایشان روی آب آفتاده ، شاهد آن هستیم  که در عمل به چه نیروی سازمان یافته ای تبدیل شده اند.

مراجع مذهبی سرشان به کار خودشان گرم بئد و اینان رشد و نمو کردند ...

آنها بی اصل و نسب های تازه بدوران رسیده اند.  به قدرت رسیده اند ... و از طریق زر سالاری و زورو فشارو رشوه و دروغ و تقلب مال اندوزی می کنند.  تمامی سیستم های کنترلی حساب و حسابکشی را آگاهانه مختل و سیستماتیک از کار انداخته اند.   بی حساب و کتاب می چاپند و می دزدند و می برند و بخش و بای می کنند ... این ها نه شعور و نه فهم و نه درک اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی ندارند... این ها نه  سواد و نه کلاس  و نه دانش لازمه ی  یک سیستم منسجم  را دارند ... اینجا و آنجا گند کثافت کاری هایشان در می آید. بی شرم  و حیا همه ی معیار های یک جامعه ی سالم را با کار هایشان به تمسخر گرفته اند... مردم با تمام  پوست و گوشت و خونشان نتیجه  رفتار و اعمال این ها را حس میکند ...  مردم به این ها نه دیگراعتماد دارند و نه اطمینان می کنند... تنها  برخوردی که می کنند  پوزخند زدن  و به ریش آنها خندیدن است و صبورانه صبر کردن که تا شاید از رو بروند و  دست از کثافت کاری هایشان بر دارند...

چه خیال عبثی ...

جنبش سبز تا این مرحله با آرامش و مودب رفتار کرده و آنان با خشونت و بی رحمی پاسخ داده اند...

صف و صف بندی ها شکل و فرم می گیرند ...

دلم از بی برنامگی و  بی هدفی و خامی جنبش  می سوزد... از انرژی  سوخته ،  از مظلومیت جنبش ،  از بی سرانجامی اش ...  جنبش می داند چه نمی خواهد ولی نمیداند چه  را می خواهد و نمی داند چگونه آنرا بدست بیاورد...

و این بی همه چیز ها همه چیزمان را در این میان دارند بر باد می دهند ...

....   

 

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

گپی با لیندا .... دوم دی 1388
لیندا اسمش لیدا است ولی  زبان ، و حالا قلم هم  ، هی می گویند لیندا ...

لیند...    نه لیدا جان  بر من خورده مگیر از علائم اولیه ی آلزهایمر یا بقول خانم مسنی هالسآیمر ( : گلو ی سطلی .. ) است ...

و اما ....

لیدا خانم ! چون نوشتن این همه مطلب توی دوسه خط  فیس بو ک نمی گنجید  این نوشته را به تو اختصاص دادم :  

Lida Zouhourian hat deinen Link kommentiert:

"Alireza, az jawabat motshakeram, ama khodat ham midani be in sadegi nist... manham ba in jomleye , goftare nik, kerdare nik; va pendare nik 100% moafegham....

 

موافق بودن تنها شرط کافی نیست.  پایبند بودن عملی به  این سیستم جهانبینی  تنها به معنی همگآمی با هنجار زندگی طبیعی  در واقعیت هستی  است.  در این راه  احتمال  شکست ، ناکامی ، مورد سوء استفاده قرار گرفته شدن ،  و حتی تصمیم نا بجا گرفتن هست....

 ama baz inja bayad did nik chist...

 علاوه بر این من  از این صحبت نکرده بودم که  فکر و گفتمان و  کار نیک و یا خوب و یا خیر بکن ! 

من می گویم  انسان  حق انتخاب دارد در لحظه ئ در هنگام هنگامه ها است که  باید با چشم و گوش و منطق و خرد و عقل و دانش و بینش  و با اطلاعات لازم  بسنجی ، مقایسه کنی ، سبک سنگین کنی و بعدا  تصمیم به  انجام عملی بکنی ...

نیکی و بدی مطلق وجود ندارد ... بلکه در لحظه ی انتخاب و تصمیم و گزینش  رفتاری و کرداری ، در یک طیف بزرگ از  اجبار باید ها و نباید ها ، توانائی در جهت بهتر  یا بدتر ها حق انتخاب و سلایق و علایق  برتری ، پست تری و  میل یا اکراه ...  قرار داریم ...  تصمیم گیر و مخییر واقعی اما ما هستیم  ...

یکی از معیار های سنجش برای من دیدگاه  خیر طلبانه ! ( سود – سود ) است ، دیگری عشق و محبت است  ( با کمی  از خود گذشتگی  ( رضایت و راضی بودن  هر دو طرف ) و همینطور بگیر و برو جلو......

  صحبت در این زمینه را بار ها و بار ها در نوشته هایم مطرح کرده ام ....

  dar besyari az javameae Afrigha.... ghesmati az "organe sexuel"  dokhtaran ra dar senine kodaki miborand,....

ببخشید لیدا من ارتباط این ها را با موضوع خودمان نفهمیدم   ... 

  in karra madaran ( ' va pedaro,,, bozorgane famille hame moafeghand o sharike amal),,, anjam midahand ve benazare anha motmaennan in kar benafae dhokhtaran ast ....

؟؟؟!!!!

  ma inja dar Europa rajea be in sonat,,  az amale vahshiane  o barbariyat harf mizanim  va migiim ke ba in amal zan ra ta akhar omrash mutile, ( va be nahvi alil) mikonand...

 متاسفانه خودم این تجربه ی تلخ رابطه با همچنین خانمی را داشته ام ... زنی ایرانی ای بینهایت زیبا  ولی خشک و سرد و عقده ای و عصبی ... که فقط دو روز توانستم تحملش کنم ... 

بعد هم ما در کردستان خودمان با ابعاد بینهایت زیادی از ختنه ی زنان روبرو هستیم  .. شاید حتی بیشتر از  آفریقا...

 baz inja masaleye mobham mishavad; benazare man amale nik inast ke bayd be har onvan maneae inkar shod o nagozasht ke in dokhtaran sarneveshte gham angizee madaraneshan ra dashte bashand, ama an madaran benazereshan niki dar edameye sonat hast ...  ki dorost migoyad va chera?  adel dar in miyane kist.... SOCIETE PISHRAFTE?

 لیدا جان  مجبورم یک اقرار بکنم تا مرا بهتر بفهمی :

 بعنوان مردی که قدر چچله را میداند و خودم یکی از معتقدین  به  ارگاسم کلیتورستی هستم و واقعا  آن را نیز از صمیم قلب به همه ی مردان  نیز توصیه می کنم ...   کاملا با نظر تو موافقم ...  پاید هم در آن جوامع  وحشی  این آموزش ها داده شود ...  اینکه اینان با  سنت بریدن چچله  قصد داشته اند تا مانع تحرک زنانه شوند ، پایه کار شان است ...  بدتر ااز آن دوختن دهانه ی مهبل است ... ولی این در تعریف از نیکی و بدی نمی گنجد...  در جامعه ی بسته ی فلان قبیله  شاید این عمل  بعنودان  سنت پذیرفته شده باشد ولی از نظر معیار انسانی  بخاطر اینکه تجاوز به حریم  یک زن ( و بالتبع و بالطبع  تاپیر منفی روحی او بر همسران آن زن و برفرزندانش .... .و بر  فرزندان فرزندانش )  است  کار ی خشن و مخرب و نامطلوبی است ...

قباحت این کار  برای آنان در پس  حفظ حرمت سنن آنان پوشیده شده است  نه اینکه این کار خوبی است  یا خوب دانسته بشود...

 خوشبختانه ، در آلمان طبق آخرین قوانین تصویب شده  ( همین امسال )  دختری که ختنه میخواهد  بشود و یا شده است حق  شکایت دارد از : ختنه کننده و آنها که او را مجبور و یا ترغیب به ختنه شدن  می کنند.  و اتفاقا مدت مرور زمان  برای شکایت  را ده سال تعیین کرده اند ..

 DAR MESALI DIGAR  DAR IN SOCIETE PISHRAFTE < Pedaro madare pireshan ra aksaran dar khanehaye salmandan be aman khodao ghiree vel mikonnan dar hali ke dar aksare societe haye kamtar pish rafte pedaro madar, ba farzandane khod zendegi mikonnand va farzandan ta dame marg anha ra aziz midarand inja kodam societe kar nik anjam midahad ??

 لیدا ! باز از اون سئوال ها...

میدانی که من با مرکز نگهداری  سالمندان همکاری خیلی نزدیکی دارم و بیش از 5 سال وقتم را صرف خدمت به سالمندان خارجی ( ایرانی و افغانی ) شهر کرده ام ....

 عزیز دلم این ها همه نسبی است ... بدی  آن شکل قبیله ای و طایفه ای زندگی کردن با این  نمونه ی زندگی در خانواده ی کوچک ...  این ها هر کدام نقص و عیب و ایراد ها و لی همچنین  نکات مثبت و مفید و خوبی هایش هم را دارند ...

ازخودم مثال بزنم از صحبتی که دوسه روز پیش با مادری  مداخل به زندگی فرزندانش داشتم ..  او ول کن بچه هایش نیست ... من خودم  در 16 سالگی از خانواده برای تحصیل و دانشاه رفتن جدا  شدم ( کردم ) .. دخترم هم همینطور...  ولی بجایش آزادی  زندگی به شیوه ی فردی و بدون مزاحمت و سرخری خانواده (!) ...  یکی دیگر  آنجور ... معمولا  پدر مادری که می بینی حالا ترک شده اند  خودشان در زندگی با برخوردشان  جوری فرزندانشان را بار آمورده اند که فرزندان حالا این رفتار را با آنها می کنند ...  باور کن با  انواع و اقسامش  عملا  با تمام وجودم  ، در مرکزی که برای سالمندان تاسیس کرده ایم   ( این جا در باره ی اش نوشته ام )، هر روز سر و کار دارم ... و تجربه ی همین  سالمندانی را که می گوئی از نزدیک لمس میکنم ...و این را بخوبی در این جا بازتاب داده ام

خودم معتقدم نباید باری برای بچه ها شد... در همین سن تقریبا شست سالگی ام دارم زمینه را برای «  با حرمت و عزت پیر شدن را هم تمرین می کنم و»  ... هم می سازم  و هم  در این راه تجربه دارم ...  و مورد قبول شهر و دولت و  شهروندان هم هست ... ( مثلا این طرح که در ماه ژانویه بنا شده است آنرا رسما در جلسه به  شهرداری  تقدیم کنم )

niki o badiye motlagh vojod nadarad;;;; har masaleyii ra bayad dar contexte khod sanjid."

 من موافق حرفت هم هستم  ، هم نیستم ... خودم را آدم خیر و نیکو کار میدانم ....( مثلا به این دلیل )  جهان بینی و گفتار و کردار و عمل و وقت و انرژی ام را در راه خوب و خیر و نیک گذاشته ام ... (مثلا  اینجا)   موفق هم هستم ... با وجود اینکه خیلی سد ها  را باید می شکستم ... خیلی توی ذوق خوردن ها را ... خیلی متلک ها را ... وخیلی حرف های پشت سرم زده شده را .... مثلا ی گله نامه در اینجا

 

یک  زیر نویس مهم :

 عنوان  « بهترین کاری که ... » تیتر دفتر سوم خاطراتم بعد از جدائی ازهمسر سابقم  است از سال 1987 که می خواستم  در صفحه ی  « ابر در باد » به نوشتنش ادامه بدهم ... متاسفانه فعال آنرا هنگامه دارد می خواند و در آتیه ی نزدیک ادامه می دهم به  بازنویسی اش...  این جمله آن زمان  برای مو بعنوان سرمشقی بود برای زندگی ای که  سی سال بعدش این شده ام . ...

 

 

 

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

 

با دیدگاه  « آته آیستی » من ،  اصولا نه با دین ، و نه با شبکه ی ملائی و آخوندیسم  ( کلریکالیسم ) همگرائی و میانه ای ندارم . 

ادیان  هم ، بنا به معیار و حهان بینی من ، فقط دروغ های دل انگیز و تخدیر کننده ای بیش نیستند ، که همیشه در تاریخ بشریت ،کاربردی جز  برای  سحر کردن و بخواب بردن  فهم و شعور فردی  و جمعی اجتماعی  نداشته است ... 

آخوند ها و مبلغان دینی ، از  روضه خوان ها  تا شیخ های پر طمطراق و از حجی  تا خخام و کشیش  و غیره ... ، همه برایم فقط افرادی شاغل به « شغل دین فروشی » بیش نیستند.  

اما در این میان استثنا ها ئی هستند. منتظری یکی از آنان است. 

منتظری برای من  مرد شریفی است که با نکو نامی از او نام خواهم برد...

آقای آیت الله منتظری ، مرد متدینی بود .  او میخواست خدمتی به مردم و جامعه اش بکند . او شخصی بود تازیخ ساز  اما مومن به دینی خاص . او تا آخرین لحظه ی حیاتش سعی کرد دیدگاه ایمانی مذهبی اش  را  با اعتقاد راستینش به اصل اصالت انسان، همخوانی دهد.

 منتظری با صداقت و شفافیت تمام ، آگاهانه خط و مواضع خودش را ، دنبال می کرد او پای پایبند  به راستی و حقیقت بود ، خودش را جوابگوی حرف و ایده و عملش  میدانست .  او با شهامت  اشتباهاتش را می پذیرفت  و حاضر به کرنش در برابر  اصل اصیل قداست انسان و انسانیت بود . او به حق بطور عملی یکی از مدافعین حقوق بشر ایران است اگر چه متاسفانه او به عنوان یک فقیه دینی ، در این راه  ، دست و پایش  در میان تار و پود های پیچیده ی دست و پاگیر محدود کننده ی دین اش گرفتار بود. 

 تناقض و تعارضی که دامنگیر این شخص بررگ هم شد ، بار ها و بار ها  نه تنها در تاریخ کشور ما ،  بلکه در منطقه ی خاور میانه و شمال آفریقا نیز بار ها تجربه شده است. 

نمی خواهم این جا پای این بحث را باز کنم که « قران » ،  دین پایه ی نوشته شده ی « اسلام » ، تنها دین نوری ابراهیمی است که بیشتر قوانین مدنیت ( شاید هم مدرن در آن زمان )که لازمه ی تاریخ پایه گذاری مدنیت در جامعه ی بدوی مکی و مدینه ای  1400 سال پیش بود ، را در خود ثبت کرده است و  هر جامعه ای که بخواهد آن قوانین اسلامی را در اجتماعش پیاده کند  ، عملا بالاجبار ، تجربه  ی  جنبش ها ، صده ها نشان میدهند که همه به همین بن بست چند صد ساله ی کنونی  جامعه ی ما می رسند.    

 منتظری ، بنظر من بدلیل اینکه  درست  در زمانی که در اوج قدر قدرتی اش بود، با منطق خودش و آگاهانه ، بدون اجبار و تحت فشار ، خودش  اصل ولایت فقیه را ، که  خود فرموله کننده اش بود را نفی کرد . او  به عنوان یک مقام و مرجع  معتبر ، با کنارکشیدن به هنگامش ، عملا خود معیار و شاخصی شد برای  رعایت  اصل «جدائی دین و مذهب از حکومت و سیاست » . او مخالف با اعدام های سیاسی تحت لوای دین بود...  خیلی راحت و بدون ادعا  ، به عنوان یک مقام و مرجع دینی ، مسند و ولی ئیت و قدرت را نفی کرد !  او  خودش را در برابر مردم  مسئول و جوابگو می دانست و همیشه  بی محابا و ترس و رو در واسی ، از طریق  مباحث و  مشاورت و نظراتش عملا  به  جنگ و چالش با کلاشان و مزورین ، ریا کاران و سالوسان  حاکمان عمامه و بی عمامه به سر و سیستم  ج . ا.  می پرداخت . او  با پذیرش همه گونه  مرارت و رنج و  حصر و تمسخر و تعدی ، در سکوت و سکون تلخی ، سعی می کرد همیشه بین ایمان دینی اش و قداست انسانی مردم پلی بزند. 

او  با رفتار و کردارش  ، شرافتمندانه ، با تمام  مشقات و سختی ها ، با پایمردی تمام ، یکی واقع بین ترین شخصیت های منتقد و مخالف با سیستم حکومتی  ج. ا.  بود که او خودش در پایه گذاری آن سهیم بود .

 او با پشت پازدن به قدرت و مسند و حکومت ، عطای خیلی از معیار ها را به لقایش بخشید . او به همین دلیل ، به قدرتی واقعی ، دست یافت .

او با وارستگی کامل ، استوار تر و مستحکمتر از هرکسی که می شناسم ، عملا  ، تا آخرین لحظه ی عمرش سعی می کرد بین اعتقاد و ایمانش  ، یعنی در میان  همان تضاد های  بالقوه و  ذاتی و اصلی عمیق واقعی فرهنگی فعلی مان ، در بدر بدنبال راه حل بگردد.  خیلی از درس ها و حرف هایش به همین دلایل تا حدی زیاد برای خیلی ها ارزش مرجعیت پیدا کرده است ...

با به خواب ابدی رفتن او ، مرد شریفی  را از دست دادیم ... او  برای من یکی از شرافتمندانه ترین مردان حادثه و به حق یکی از بزرگترین رهبران و حامیان معنوی جنبش سبز ایران می ماند ...   

 

 

 

 

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

ببخشید که نوشته ی امروزم کمی بوی و رنگ شخصی بخود گرفته و بیشتر جنبه ای خصوصی  دارد. 

خانمی  با صداقت کلام خاصی ، سئوالی اگر چه ساده ( ولی کاملا  پیچیده ) ای را در مورد " احساس اوج جنسی زنان " پرسیده بود ، ...

 اول از همه منشکرم از حس اعتمادتان حانم گرامی ...

دوم : سر صحبت در این مورد را با گفته ی خودتان  باز می کنم :

شما می نویسید :

« ... من نمیدانم  ( ... که آبا در رابطه ی جنسی با همسرم )  به اوج لذت  می رسم یا نه ؟... »

«.... اصلا  نمی دانم  که در اورگاسم چه اتفاقی  باید بیفتد ؟ ... »

 

خانم عزیز ،  اورگاسم یا همان طور که خودتان فارسی دقیقش را گفتید « به اوج  لذت  (جنسی ) رسیدن » ،  چیزی نیست  جز انفجار هیجانی احساسی شور و شوق و شعف و شادی و شکوه ... و احساس عبور از زمین و زمان در یک آن ،   گیج و سر گردان در میان زمین و آب و دریا و آسمان و کهکشانها در غور و پرواز .. در فراز و فرود ، ساری و جاری  بر فراز کوه  ها و دشت و جنگل و دریا ها   ... در میان حباب های الوان ، رنگ ها و سرا پرده ها و تالار ها و سرسرا ها ... و سرانجام رسیدن به یک  حس و احساس آرامش سکوت و سکون ... و نشئگی حال و کیف از رسیدن به قله ی آرامش و فضای حال و هوای ملکوتی ... 

بهترین عنوان برای اورگاسم را ،  هنگامه در کتاب مشترکمان ، "بسترانه ها"  ،  " لحظه ی شکوفندگی " و "شکوفائی زنانگی " نامیده است.  ( کلیک کنید ) ...

اورگاسم  حسی است  قابل لمس و درک و فراموش نشدنی ، احساسی و درونی ولی  غیر قابل توصیف و شرح وبیان ...  حسی کاملا شخصی ، ویژه ، منحصربه فرد ، لحظه ای ، غیر قابل تکرار ، گذرا .  حسی ماندنی ، فراموش نشدنی ولی زود گذر و فرّار..

 برایم نوشته ای از اینکه :

« .. از رابطه ی جنسی  با همسرم لذت می برم  ، ... »

و حتی تاکید کرده ای :

« ... وقتی با همسرم همخوابی دارم خیلی لذت می برم ... » 

 خوب پس اینکه خیلی عالی است . برای من  مخاطب ، شما ، روشن کرده اید که خیلی  شانس آورده اید که  حس لذت و. حتی خیلی لذت بردن ، یا بزبان فلسفی: حال کردن و کیف  را دارید  و لمس هم می کنید .. پس خوشا به حال شما وسعادت شما و همسر خوشبخت شما که این احساس خوب را در شما ایجاد کرده است و هنوز هم ایجاد می کند ...

ولی ... حالا از زاویه ی دید من ، یک نکته ی نسبتا مهم و ناننوشته ای در نوشته ی ایشان نهفته بود که مرا به فکر برد!

ایشان  می نویسند :

 « چون جز با همسرم با کس دیگری رابطه ی جنسی نداشته ام  و ( چون ) نمی دانم در لحظه ی اورگاسم  چه اتفاقی می افتد ...  ( اگر چه ،  با وجود اینکه ) وقتی با همسرم همخوابی دارم ( و )  خیلی  ( هم ) لذت می برم  ( با وجود این.. اما  اگر ... چون ...؟؟ نمیدانم  که آیا  ... ؟؟  )  ولی اوج کی  است ؟ ( و به این دلایل است که  این سوال هنوز برایم  ناروشن است  ) که آیا  در رابطه ی جنسی با شوهرم به اوج لذت میرسم  یا نه ؟  ... (؟؟) ... ( چرا !) از رابطه جنسی با همسرم ( راضی  هستم ) و لذت می برم ولی  .....

 آری  ، این دو دلی و تردید که اصلا به اوج رسیدن چیست ؟ و یا آیا  به اوج می رسم  یا نه ؟؟؟؟؟ یا نه  ؟؟؟؟   یا نه ؟؟؟ ،  آن هم برای کسی که در زندگی جنسی اش جز فقط با یک شخص ، هیچ رابطه ی دیگری را تجربه نکرده است  برایم کاملا قابل درک است . به همین خاطر معتقدم که شما  ، خانم ناشناس ،  زنی هستید  قابل احترام و تحسین !.. 

زنی که به آن درجه از رشد  شخصیت زنانه اش رسیده است که میخواهد بداند و از حقش استفاده کند تا  شاید بدست بیاورد آنچه را که شاید بیشتر است از آن چیزی  که تا بحال داشته ودارد ...

 بنظر من :

حالا که به این توانمندی و اعتماد به خویش رسیده ای که این پرسش را مطرح می کنی  ، پس واقعا از این حرکت کن:

دقیقا یاد بیاور آن نقطه هائی را که  « اوج لذت بودنت بوده است » .

سعی کن  با  بدست گرفتن نقش فعال  ، با راهنمائی کردن به مردت ،...  هم به او و هم به خودت  کمک کنی تا  شرایط  فراهم آمدن زمینه ی رسیدن به  فاز حس اوج لذت و شکوفائی  ایجاد شود .

خودت را بشناس ، نیازت را ، همچنین او را و نیاز هایش را ...  

 این حقیقتی است که در کنار لزوم  پیش شرط هائی مثل  اعتماد  و اعتماد به همدیگر ، باز بودن رو به همدیگر ، با کنار گذاشتن تابو های شخصی و تحمیلی ،  رعایت پیشنهاد هائی تغذیه ای و  بکار گیری بازی های مکانیکی و تکنیکی و  ... (مثلا در این جا )  و ده ها امکانات عملی دیگر،  می شود از یک همبستری ساده  ، سکوی مقدسی ساخت برای پرواز به اوج اوج اوج  کیف و لذت و حال ...  

 

 

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

شش ماه بعد از 22 خرداد بیست و دوم آذر 1388

 

چه خودمان توی سر خودمان  بزنیم  و یا چه آنها ، این حقیقتی است  که  « خلایق را همان لایق ».  خمینی را چه دجال  بخوانیم  ، چه  پدر ، چه  رهبر جاودانه ی انقلاب و یا حتی مرتیکه ی آخوند ...  او  به هر صورت  فعلا مرده است ، جسمش رفته است  به زیر خاک و دستش از همه چیز کوتاه ... حالا برایش گنبد و گلدسته و بارگاه بسازند و عده ای هم  برای زیارتش بیایند و یا نیایند  و یا تف به قبرش بیندازند .. چه  بخواهیم و چه نخواهیم  او  واقعیتی بود که  برای چند  روزی ، سیاه  بر روی سفید ، در تاریخ چندین هزار ساله ی کشورمان حاکم بود .. همینطور که این مرد علیل فعلا دارد سلطانی میکند و آن  ا.ن.  هم حکومت !

این واقعیتی است  که  او  بخاطر جو و فضا  ی آماده ی رشدش و بخاطر سطح تفکر فرهنگی  و  سطح توقع  روحی و عاطفی  اجتماعی  آن روز توانست بر سر کار آید  و آن شد و آنچه بود  این شد و رشد کرد و  و رفت و این مانده است و ما اینجا ، حالا ..

حالا  چه فرقی می کند  که تصویری از عکس او را  پاره کنند ، یا توی قاب کنند  و بر روی سرشان حلوا حلوایش کنند..  او مرد و رفت لاشه اش به زیر خاک .. اما تفکراتش  را می توانید  به بحث و چالش بکشید .. بکار ببندید و یا  بکار نگیرید ...

من به خاطر بینش ام  نه هرگز به هیج دین و مذهبی ، در کل ، چه برسد  به او  که یک ملا بیش نیست ، نه اعتقادی نه داشتم و نه  می توانستم  داشته باشم  ..

او ملا بود  و من ( که خودم بچه ی مشهد هستم  و با این حماعت  سر و کار داشته ام ) میدانم که  این گروه  شیخ ، آخوند  ( و نه فقط  نوع ایرانیش ، بلکه همچنین  خیل کشیش و  خاخام و  ها  ، این ها در کلیت شان ) کاسب کارانی هستند  که از طریق فروش دین  زنگیشان را می چرخانند .

او شانس داشت ، زد و کارش گرفت  ! همانطور که رضا خان هم که یک سرباز معمولی بود  شد رضا شاه ، من هم مدتی  در شرکت نفتی برنامه ریزی می کردم و بعد به شغل بقالی پرداختم و حالا ار های عام المنفعه ، پسر شاه ، شاهزاده  ، هم که شده پدر خانواده و بیشتر دوست دارد  با بچه ها یش بازی کند و کیف می کند که آنها از  سرو کله اش بالا و پائین بروند (او شاید عاقل تر از این است که بیاید و آن لذت و کیف را ول کند برای تخت و تاجی که از بچگی دیده و با آن بزرگ شده است !!) ..     شیخ خندان را هم دیدیم  چه زمانی که به عنوان رئیس جمهور حاکم بود در اوج قدرتش و  هم  حال اکنونش را ُ  که به عنوان مخالف  با رئیس جمهور بعدیش  ، تحت فشار  و در معرض دستگیری و احتمالا زندان ...  موسوی و کروبی  هم آنجا هستند  .. نوری زاده  آنطرف ،  سید ابراهیم نبوی  ..  

او ، از روضه خوانی و دین فروشی ، زد و فال به نامش افتاد و شانس آورد و کارش هم گرفت ... حکومت ملایان را بر قرار کرد و برای سی سالی هم ، اینان بالاخره در تاریخ حق داشتند ، به قدرت برسند  و نشان هم دادند که  چه کلاشانی هستند ، پراز وقاحت و دروغ و تزویز و ریا و ... همان چیز هائی که در فرهنگ مان ،  بار ها و بار ها  درباره ی شان می گفتند و می شنیدیم بر سرمان آوردند و دیدیم و  گروهی دم برنیاوردند ، گروهی همپالکی شان شدند ... خیلی چیز ها اتفاق افتاد  .. کشتند و زدند و بستند و به دقیق ترین معنا  ملت و وطن مان را ملا خور کردند و هنوز هم می کنند... 

بازی این ها و آن چه اتفاق می افتد  برایم خیلی جالب است ... مثل یک تماشاچی حوادث را دنبال کنم ..   نه سیاسی هستم و نه مفسر سیاسی  و نه حتی در بحث های سیاسی شرکت می کنم ..  کار خودم را می کنم ، بیخیال  نیستم  ، نظر خودم را دارم ، نظرم را بیان می کنم ، می نویسم و ...حق تصمیم دارم  و می خواهم بعد از این همه ماجرا ، که در شش ماهه ی گذشته اتفاق افتاد ، بعد ازاین  هم ، بر خلاف عادت قبلی ام ، درهر انتخابی  شرکت کنم  و به هرکسی و هر چیزی  که به نظرم لایق تر و درست تر می آید رای بدهم ..  در همدردی  با مجید توکلی  عکسی با روسری سبز از خودم بگیرم  ، حتی می خواستم همین الان هم از سر لج و عصبانیت از رفتار اینان ، عکسی از سران رژیم را  پاره کنم ..

اما  از آن جا که  اولا عکسی از اینان دم دستم  نیست و دوما  دلم هم نیامد .. با خودم گفتم : « خلایق را همان لایق » .. و  با خودم گفتم حالا هم که نمی خواهیم اینان را  ، داریم به شیوه ی خودمان ،  این ها را از سر راهمان بر می داریم .. آرام  آرام  ، با سکوت  ،  با تفکر ، با همبستگی ،  با برنامه  .. با هدف .. با خط درست  ، با  سازماندهی مناسب .. نرم نرم ، مخملی .. چه درس های زیادی  که در این ششماه  آموخته ایم ... 

حکومت محدوم ، در این آخر عمری اش ،  از دوسه روز  پیش سیستم شروع کرد به استفاده از سناریوی علم کردن قضیه عکس آقا !

یک  خطای دیگر ...  واقعیت این است که غیر چند نظامی و اعضای مافیائی دولت ، بقیه ی ملایان ( مخصوصا این بچه جوجه  آخوند ها ی حوزه ها که تصویرشان را امروز میدیدم ) ، که در چهره های پخمه شان بدرستی می بینیم ، در ته دلشان افتاده اند به اعتراض به رژیم .. آنها از جنبش سبز نمی ترسند .. آنها از قطع نان و آب  مفتخوردنشان  می ترسند.  بیچاره ها ! سی سال وقت داشتند  بروند سر درس و مشق و کار و باری درست و حسابی ، ولی اینک دیر است برایشان ، بیچاره ها ...  در این مدت حاکمان اما هر چه از دستشان آمد بیرحمانه و بی شرمانه و حتی بیشرفانه  انجام دادند . زدند  بردند . خوردند و به گند و کثافت کشاندند  ..  اینان خیانت کرده اند به  هرچه  اعتماد و اعتقاد و دین و ایمان مردم ...  مردم هم در طی این  همه سالها و مخصوصا این سی سال   این حقیقت را درک  کردند که روحانیت  فقط در عمامه خلاصه نمی شود  و آخوند جماعت  اصلا قداست ندارد .. مردم دیگر از  هرچه دین و مذهب  و خدا و پیغمبرش نه تنها  بدشان آمده است  ، بلکه نفرت هم دارند ... 

من معتقدم  با بینش فعلی مردم  حکومت بعدی ما  حکومتی خواهد بود  بدون شک  سکولار، مردمی  و پر از بارقه های فرهنگ اصیل سیمرغی خودمان ....

 

 

 

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

 

 ... و عریانی

عریانی چیز بدی نیست

 این ما هستیم که پشت ماسک ها

                   خودمان را مخفی نموده ایم

 برای دیدن ، تنها وجود پنجره کافی نیست

دیوار ها را باید در هم ریخت

بارو  مانع بزرگی برای تماشای جنگلست...

 

برای پریدن ، داشتن بال اگرچه ضرورتیست اما

         قفس را باید در هم شکست اول

                   بعدا پرید

                                      مگر نه؟

عریانی زیباست

و طبیعی بودن زیبا تر از عریانی

لباس هم مانع بدی برای لمس زیبائی تو بود

میدانی؟

و پوشش

پوشانیدن چه چیز را

همیشه مخفی نمودن : از که ؟

قایم کردن : که چه ؟

پنهان کردن : چرا؟ چرا؟

چرا می ترسیم ؟

 

همیشه گفته اند : "نه "

و ما پذیرفتیم

و گفتیم  :  " باشد !!"

 

و زنجیر ساختند

         و دیوار

         و زندان

         و حصار

         و مرز

         اعتقاد

         عادت

         فرهنگ

         و هزاران نظیر آن

و اینکه :

          " این بد است !"

         و

         " آن هم بد !!"

         و

         " نه !!"

         "  نباید کرد!!"

         " نکن!"

         " نکن !!"

و ما طفلان پاک و معصوم را

                   به کج راه کشانیدند!!

 

دست ها بسته

و بال شکسته

پوزه بند بر دهان

پا ها در چفت و غل و زنجیر

و دیوار

دیوار بی پنجره ای که تا سقف ادامه دارد

 

نوری نیست

تاریکی حاکم است...

و  ما در زندان

 

" هی !"

" هی !"

"باور کن "

باور کن

دست مرا بگیر

دست مرا بگیر

دیدی ؟

کو بند؟

 

ای دوست !

اگر تو خسته میشوی ازراه

تقصیر پا

و کفش نیست

تو عادت به رفتن را ازیاد برده ای!

 

ای دوست !

ما بندی خودیم

خودمان زندانی

خودمان زندانبان

 

عریانی چیز خوبیست

پریدن نهایت آزادی

بر خود برهنه باش

و پرواز کن تا کهکشان

تا رویا....

 

 

 

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

 

 

از تو آنقدر برای هنگامه تعریف کردم که کفت :

« کاش میتونستی کاری کنی که از اون خراب شده … » …

برایش این نوشته  ات را که خواندم او هم با من هم عقیده شد  که :

« تو سیمرغی در شکل … ( میخواستم بنویسم یک بروانه یا گنجشک !) .. »

که هنگامه عکس ات را دید و گفت بنویس :

« سیبو »

من هم  توی فیس بوک ام با غرور نوشتم:

« گور پدر این  ان و خر ها !  »

[( که شهر و کشور و اقتصاد و مملکت  و اعتقاد و حتی  ولایت خودشان را  به گند و گثافت کشانیده اند! ) و حوالتشان دادم به  علیرضا رضائی .. این شیرین نویس  طنز پرداز ... ]

 و ذوق زده از بودن تو نوشتم :

 زنده باد دختر گمشده و باز یافته ی خودم  !…

 

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

 

همه می گویند ایرانیان کتابخوان نیستند. آمار می گوید  ایرانیان در سال فقط 2 دقیقه کتاب می خوانند. من  نمی توانم باور کنم.  باور کنید ، من می گویم  اینطور نیست . ممکن است مردم ما کتاب بخر نباشند ولی کتابخوان هستیم .  در گوشه و کنار اشکاف و گنجه هر ایرانی ، بدون اغراق ، بطور متوسط ، دستکم  بیست سی تا یی کتاب می توان گیر آورد.

پیشنهاد من این است که بیائیم و  در شرایط همه چیز سبز این روزها ، دست به دست همدیگر بدهیم  و زمینه ی ایجاد یک  کتابخانه ی  سبز مجازی ایرانی  را برای همشهریان مان فراهم  بیاوریم. 

 این آرزوی  دیرینه ای بود ، که زمانی جرقه اش در دلم افتاده بود ، که در این غربتی غربت درآشیانه ی گرمی ، در گوشه ی خلوتی  ، در کنارجمعی  ازجماعت  کتابخوان و کتابدوست شهرمان چای نوشان ، گپی و خاطره ای و درد دلی و شب های فرهنگی  و بحث و گفت و گو ...

 این رویا را می خواستم  واقعیت ببخشم..  

آستین هایم را بالا زدم ، پیش قدم شدم وبا حدود دو هزار کتابی که در طی سالها تهیه کرده بودم ، خودم  آغاز کردم .  بخشی از آن را به کتابخانه ی « مرکز پزشکی ، مراقبت و سرویس خدماتی  آریانا ، خانه ی سلامت » هدیه کردم و م ، بخشی را هم به کتابخانه مرکزی  شهر...

 بعد از مدت ها صحبت و بحث و جلسه و نشست و غیره ، خوشبختانه  نظر خیلی  از فرهنگ دوستان شهرنیز موافق به نظر آمد. و بدین ترتیب  برنامه ی  ایجاد کتابخانه ی  سبز مجازی فارسی   در دستور کار انجمن به  رسمیت شناخته شده و به ثبت رسیده ی  « ئی  اس  دی ( انجمن یاری رسانی به خارجیان ) » قرار گرفت . 

همشهریان  کتابخوان  و کتابدار شهر و هر کس که کتابخانه ای دارد لیستی از کتابهایش را ، در اختیار ما بکذارد. ما  هم تلاش می کنیم که این اطلاعات  را با ایجاد یک بانک اطلاعاتی  رایانه ای ، کتاب های فارسی  موجود ولی پراکنده در شهر، در دسترس دانشوران و کتابخوانان پارسی زبانان قرار دهیم.

سامان یابی و گسترش سیستم خدماتی و عام المنفعه کتابخانه ی مجازی سبز ما  ، می تواند دایره فعالیتش را ، با استفاده بهین از سایرامکانات پیش رویش عملا درهمکاری و همآهنگی با سایر کتابخانه های رسمی  شهر ( مانند  سالن کتابخانه ی مرکزی ) ،  گام به گام ،  گسترش ببخشد. . 

در این رابطه می کوشیم تا پای  کتابدوستان هم به میان کشیده شود و در این راه دست دوستیمان را  در جهت همیاری و همکاری و همفکری بسوی شما دراز می کنم . منتظر نظرات خیر اندیشانه ی شما هستیم .

 

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

 

در راستای حرکت سبزها شاهد دگرگونی های عظیمی شده ایم که در تاریخ صد ساله ی اخیر مان بی سابقه بوده است.  یکی از مهمترین  تغییرات انقلابی  و رادیکال  این  جنبش ،  در  " تغییر نظر گاه عمومی " نسبت به نقش فرد و  پذیرش اصل اصالت فرد  است که تبلورش را از دیدگاه روان و جامعه شناسیانه ی اجتماعی ، در شعار " هرفرد یک فعال ، خبرگزار ، فرمانده و  ... "  شاهد هستیم . 

 با این دیدگاه  که هر شخصی ، به عنوان  یک " من " ، با تمام  شخصیت و طرز تفکر و  منش  و منی یت خویش  از طرف دیگران پذیرفته شود ، پیروزی جنبش نوین اجتماعی مان مطمنا ، حتمی خواهد بود. چه هر کدام  با ایمان و اعتماد  به خود خویش اش ،  قهرمانی است که برای آرمان  خویش می جنگد.

امشب یکی از تلویزیون های محلی  هامبورگ ،  برای چند دقیقه ای ، فیلمی  درباره ی ما نشان خواهد داد  که در آن  به  احتمال زیاد ،  از ما  بعنوان  " قهرمان  روز شهر "  نام  برده خواهد شد.

 آیا  این عنوان به ما می آید و  ما واقعا  قهرمان هستیم ؟

نمیدانم !  خودم  را مردی  می دانم  که خیلی از کار هایش را کرده است و هر کاری هم که می کند بر اساس دلگویه هایش است . د لگویه  دقیق ترین  کلمه ای است که می توانم  بکار ببرم برای آنچه  که دلم می خواهد بکنم.  

سالهاست  که شرایط زندگانیم را  آگاهانه جوری  سازماندهی کرده ام  که بتوان  بعد ها  ( یعنی  حالا )  توانائی آن را داشته باشم که  بتوانم  انجام بدهم آنچه را که  می خواهم .  یا در واقع  آنچه دلم که  دلم می خواهد.  کار آسانی نبود... 

سالها روی خودم کار کرده ام و خیلی چیز ها آموخته ام...  مثلا اینکه فتیله ی خواسته هایم را  تا مرز واقعیت توانائی هایم  پائین بکشم.  البته به دلیل  اینکه  خیلی از کار هایم را به  موقع و زمان خودش انجام داده ام ،  دیگر هیچ بهانه ای  هم پیدا نمی کنم   که حتما و ضرورتا ، برای  جبران و پر کردن خلاء کمبود نکرده کارها یم ، حالا  بیصبرانه عجله بخرج بدهم.

در حال حاضر فعالیت هایم را محدود کرده ام .  چیزی در حد چهارجوب قدرت  و توانائی  آتی  واقعی  ام  و پرداخته ام  به عملی کردن طرح ها  و کار هائی  عملی  ، هدفمند و قابل اجرا!

خلاقیت و سازندگی زندگی  به نظر من نه در یک شب ، و نه بطور اتفاقی پیش نمی آید، بلکه  تنها از طریق گام  به گام پیش رفتن و پویائی  قدم به قدم در جهت کوشش به واقعیت بخشی رویا ها ،  آرزو ها  و دلگویه هائی  ممکن است که  همیشه  در ابتدا ، فقط در حد یک  جرقه  و یا حرف  ، در ذهن  مطرح می شوند. بحث سازندگی  و خلاقیت عملا غیر  از این نیست ! ساختن  از هیچ ،  با پشتکاری و تکیه  به نیروی  ایمان بخود  و اعتقاد به هدف پیش رو ... 

اسم این آیا قهرمانی نیست ؟ اگر نیست پس چیست ؟ هر کسی  میتواند یک قهرمان بشود ...

 

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

 

نظرم را همیشه رک و رو راست  و بی پرده به او گفته ام  و خود همین نیز عاملی شده است که احتمالا بعنوان  اولین نفر حاضر شده است بخشی از کتابش را قبل از چاپ  به من بدهد  که برایش فصلی را در دوقسمت  در صفحه ی خودم  ( با اجازه ی خودش و به اسم خودش ) بدون هیچ  اظهار نظری آوردم.

 دارا را سه چهار سالی است که می شناسم .. مرد دیر جوشی بود .. کتاب قبلی اش را با سختی خواندم .. کلی خطا های ویراستاری داشت ولی با وجود این ، شیوه ی خاص نگارشی او کتابش را برایم  جالب کرده بود . در این کتابش ، او با آوردن دلایل و اسناد مختلف  دیدگاه ویژه وجالبی از" روند و علل انحطاط  و فروپاشی پهلوی " را بررسی و ارزیابی کرده بود.

 اوهم ، همچون تقریبا همه ی فعالان اجتماعی ایرانی شهر ،  هدف آماج  شایعاتی بود که  با شناختی که از او بدست آورده ام ، تقریبا بر تمامی  آنها خط بطلان کشیدم . مرد آرام و تک روئی است. کاری به کارآن و این و گوشی به حرف این و آن ندارد.  به چیزی اگر گیر بدهد ، با پشتکارغیر قابل وصفی پایش می ایستد. بر خلاف ظاهرهمیشه سردش مردیست خونگرم .. در عالم خودش دور می زند و با دقت و وسواس خاص خودش ، آرام ، آهسته ، خونسرد و بدون وقت سوزی ، شب و روز هدفش را با جدیت دنبال می کند و  همچون بازیگران قهار آس  هایش را رو می کند !.. اسمش را گذاشته ام  "  آقای محقق دانا " .

 شاهد آن بودم که کتاب اخیرش را با عنوان  " انهدام  تمدن غرب و  اسلام " با زیر عنوان  " پرده دری تاریخ " ، با چه سختی و مشقتی به پایان رساند.  بیصبرانه منتظر هستم  که کتابش را بخوانم . کتابی که نتیجه ی چندین سال تلاش بی وقفه ی شبانه روزی اوست . چند روزی که به بهانه ی مداوای اجباری در بیمارستانی بستری میشد از طرفی نگران و ناراحت برای کتابش بود و از طرفی خوشحال از اینکه اجبارا باید چند روزی استراحت به خودش بدهد!  

با برداشتی که از مطالعه ی همین  بخش از کتابش دریافتم ، بروشنی پیداست که  روی سخن و مخاطبین کتاب دوم ایشان بیشتر مردم ، روشنفکران ،  مسئولان و دولتمردان جامعه ی آلمان و اروپائی و آمریکائی  می باشند تا ایرانیان .

ایشان  جلوه ی رو به رشد و زنده شدن روح اسلام فناتیک  مدرن و افزایش رو به ازدیاد اصولگرایان و معتقدین به آنرا به درستی  ناشی از کوتاه بینی و اشتباه کاری سیاستمداران غربی  در سوء استفاده اینان از سلاح  مذهب میداند که  خودشان با دست خویش از شیشه ی جادوی عقب ماندگی و خرافات ،  بیرون کشیده اند و  اینک  دیگر دارد از کنترل اینان خارج میشود. او با اقامت طولانی در اردوگاه های پاکستان ، تجربیات تلخی را از دوران رشد و شکل یابی گروه های طالبانی از نزدیک شاهد  بوده است ، او میداند از چه می گوید !...

آقای لشکری گسترش افکار توسعه  طلبانه ی پان اسلامیست های مدرن  را در سرزمین های  عقب مانده از نظر اجتماعی و  اقتصادی ناشی از سیاست های دراز مدت اقتصادی و سیاسی  استعماری و استحماری آنان میداند که  اینجا و آنجا با موضع گیری های غلطشان ، حتی باعث شتاب رشد  تفکرو جهانبینی  اصولگرایان مذهبی شده است .  او بدرستی بیان می کند که در ادامه ی همان روش ها ، اینک علاوه بر همه ، فناتیسم مذهبی با حمایت و پشتیبانی مالی و نظامی و سیاسی بعضی کشور های با حکومت های مذهبی و نیمه مذهبی پایه های مستحکمی پیدا کرده اند . اسلامگرایان جدید با در دستور کار قرار دادن اساس  نص قوانین کتاب مقدسشان ، مسلمانانی (!) هستند که فی النفسه از پتنسیال ابراز و اعمال خشونت تا حد جنایت برخوردارند. از دید او مسلمانان اصولگرا ، جهاد گران اسلامی و تروریسم دینی  هم اکنون تهدیدی بالقوه برای  جوامع پیشرفته  می باشند . او اسلام و مسلمانان را خطری بالقوه و جدی برای مدنیت مدرن وحاکمیت دمکراسی در جامعه ی اروپا و حتی وآمریکا می داند. ترس او از یورش اسلامگرایان مدرن به  جهان آزاد و باز در زمان حاضر است.  وی سعی می کند با ادله ی زیادی روش رفتاری آنها را  را همسان  رخنه و رفتارخشونت بار اعراب بیابانی  وحشی  در حمله  ها ی  جنگی  دوران نفوذ سلام به جهان  متمدن آن زمان یعنی ایران و روم  مشابهت بدهد و از این طریق دلایلش را اثبات کند ..  

 و اما نظر  من نسبت به نوشته ی  ایشان (  همین فصل پنجم  و آخرین بخش کتابش ) :

  1. نوشته ی ایشان بر پایه ی تحقیقات عمیق و چند ساله ای استوار است . ایشان بدون اغراق زحمت زیادی کشیده اند و  با توجه به شناختی که از  ایشان دارم  ، به نتایج  و جمعبندی  درستی که ایشان از سر صدق گرفته اند ، پای بندی عملی  هم دارند ...
  2. ایشان از همان ابتدای کارشان  (از همان حدود سه چهار سال پیش ) فکرشان را با من درمیان گذاشتند و به چند دلیل  اصلی حاضر با همکاری با ایشان نشدم :
    1. بحث در باره ی دین و ادیان برای من در کل بحثی است ذهنی که با  دبدگاه خداناباورانه ی آته ایسمی من کوچکترین همخوانی ندارد...  وای بحال بحثی که با  مذهب و دیدگاه مذهبی شخصی افراد سر و کار دارند .
    2. اینکه   افراد ، گروه ها و سازمانها و یا حتی حکومت هایی از صافی و صداقت ایمانی انسان ها سوء استفاده ی دینی می کنند و اینکه انسان های ساده لوحی بازیچه ی ابزاری دست کلریکال ها میشوند متاسفانه حقیقی است تلخ و واقعیتی غیر قابل انکار ولی این به هیچ وجه برای من دلیلی نمی شود که همه را  به یک چوب برانیم و چون  شخصی یا افرادی  را که در محیط  با خصوصیات پیرامونی خاصی  بدنیا آمده اند و رشد یافته اند را بطور کلی خوب و یا بد  بخوانیم و این نتیجه گیری خطی را بگیریم که هر مسلمان زاده و یا فردی که در کشوری با دین رسمی اسلامی رشد کرده است  مسلم است و هر مسلمانی موجودی است خطرناک و بالقوه تروریست ! 
    3. هر کسی حق دارد بر مبنای دلگویه های خویش با تفکر، اندیشه و خرد نسبی و ذوق و سلیقه و استدلال های شخص خودشان حق تصمیم و گزینش دارند و آزادی عمل دارند برای کاری که می کنند. و به همین دلیل هم هر کسی مسئول و جوابگوی رفتار و کردار شخص خودش می باشد . هیچکس حق ندارد دیگری را تنها به صرف وابستگی به نژاد ، قوم و آئین و زبان و محیط خاصی داشتن معرض قضاوت قرار دهد و احکام کلی به منظور تخطئه درباره شان صادر نماید. 
    4. باز هم بر مبنای همان پذیرش اصالت انسان و  پذیرش حق  داشتن اختیار در انتخاب و گزینش میتوان و تنها راه  حل  برای  بکرسی نشانده شدن و ملکه ی ذهن قرار گرفتن یک  حرف ، عقیده ، نظرویا دیدگاه و جهانبینی یک شخص تنها و تنها در صورت اقناع شدن  وی میباشد ، پس تنها با در پیش گرفتن دیالوگ  اقناعی و بدون پلمیک هست که در بلند مدت یک خط  جا می افتد .  در جهان باز و آزاد وبی مرز و در عصرانقلابی وفورحجم آگاهی ها و سرعت سرسام آورگسترش وسیع و سریع اطلاعات ، شکل برخورد با خیلی از افکار عصر دوران های چندین هزار ساله ی پیش نه تنها عوض شده است ، بلکه  عملا آنها  خودشان بخاطر رشد بینش آگاهی اجتماعی وجودشان به خودی خود جلوه ای تمسخر آمیزی از طنز تاریخ است که  ، با تمام سخت کوشی برای هنوز زنده ماندن ، عملا محکوم به فنا هستند .
    5. بحث بر روی مسائل ذهنی  از جمله مطالب ایمانی ، اعتقادی و موروثی ، برای من به کج راهه کشانیدن  زمان و وقت و انرژی است .  با تمرکز  بر مسائل واقعی خود به خود ، در عمل ،  عینیت و ذهنیت ، دیر یا زود به حقیقت تعادل و تعامل نسبی خود می رسند ... و به همین دلیل با همه ی ادله و با بزرگ کردن های امکان خطر های ممکن  ، من نمی توانم  بپذیرم که  یک سری "جملات مغلط  و سر و ته بریده ی دست چندم از یک ایده ی ناقص پراز تضاد یک قبیله ی بیابانگرد چند هزار سال پیش" ، حتی اگر نام دین و آئین بخود بگیرد و بتواند میلیون ها هوادار داشته باشد ، عملا  نمیتواند در عصردمکراسی جمعی  ودر دوران پذیرش اصالت فرد و التزام  به احترام و مراعات حق و حقوق و شخص و شخصیت افراد ، در دوره ای که از طیق ارتباطات هر فردی عملا جهانوطنی اجتماعی است ، ادامه ی زندگی بدهد.  چه برسد به اینکه آن را بتوان به چشم عاملی در جهت تخریب و یا انهدام  یک سیستم بزرگ متمدن بر پایه ی خرد ورزی جمعی و تاریخی  رشد یافته ی ، پذ یرفته شده و  تثبیت شده ی جهانی مدرن بشود.  
    6. ایشان بنا به علت اینکه در عنوان کتاب شان از  اسلام  اسم برده اند .  بی محابا  فقط یک طرفه نوک تیز پیکان حمله شان را هم به سمت اسلام و مسلمانان فناتیک نشانه رفته است . از آنجا که اسلام به عنوان یک جنبش مترقی در اوج زمانی که سیستم کاستی در جوامع حاکم بود ، در سرزمینی بدوی  پایه گرفت که  در پروسه ی شکل گیری چند ساله ی  ایجادش فاز ها و خواست های خاصی را می طلبیده است  که مرتبط با نیاز زمانی در باب موضوعات مشخصی نظرات گوناگون ( و گاه به گاه متضاد) ی ارائه داده است که همیشه از طرفی باعث سر در گمی هوادارانش شده است و از طرفی موجب بهره برداری سوء استفاده چی ها شده است که تا بر حسب نیازشان ، جابجا ، قسمت هائی را نادیده بگیرند و یا  بر جملاتی تاکید کنند !  این مورد  هم  در نوشته های آقای لشگری متاسفانه به چشم می خورد. ولی چه میشود  گفت که کتاب اوست و نظرش .
    7. اسلامگرایان با آوردن نقل قولها و امثالی از از سوره ها و آیاتی که متناسب با شرایط  و نیاز های  دوره ی دوم  مدینه ای وجنگ های غارتگرانه ای که لازمه ی زمینه سازی ی برای پایه ریزی حکومتی ودوره ی سوم  ( مکی ) که آغاز شکل گیری قالبی برای تعیین و تنظیم ابتدائی ترین مقررات مدنی روابط  سیستمی اجتماعی  برای  سرزمینی که تا آن زمان خصیصه های قبیله ای چادرنشین وحشی در آن غالب بوده است را بکار می گیرند ، تا از اسلام ، دینی ناب و باب دل و میل و هدفشان بسازند . در این چهار چوب نیز حق با آقای لشگری است  که از همین در وارد شود . ایشان حقایق تاریخی انکار ناپذیری را مطرح کرده اند و به حق هم نتیجه ی درستی هم می گیرند.
    8. استفاده از منابع  نقل قول شده که خواسته و یا نا خواسته ، خشونت مسلمانان جنگ جو  را بیشتر نشان میدهد ، عملا به مظلوم نشان دادن افراد ، و اعضای قبایل و ساکنین قصبه ها و قلاع که مورد هجوم  اولیه  قرار گرفته شده  می  پردازد.در این  دوران آغازی جنگ و جدل های  خانگی و ایل و قبیله ای محلی ، اغلب طرف های مخاصم ، به جز همان  بت پرستان خیمه نشین عقب مانده ، بیشترین آنان ساکنین قلعه های یهودی نشین  ( مگر دین و آئین دیگری هم  در آن منطقه و در آن زمان  حاکم بود !) بودند.  این واقعیت عملا  باعث شده است که آقای لشگری با ظرافت نه تنها از انتقاد به یهودیان بیک از آنان به عنوان مظلوم حمایت هم بکند.
    9. یهودیت نظریه ای است که اسلام در همخوانی کامل و با تشابهات و هماهنگی های زیادی از آن الگو برداری کرده است . اسلام بر روی چهارچوب همان قوانین و زیر پایه های  تئوریکی تورات شکل گرفته و استوار شده است و به همین دلیل حتی دست به تلطیف قساوت  ها و خشونت های عهد عتیق است که بی اغراق گاهی هم  قصی تر و هموحشیانه تر و خشونتبار تر از قران می باشد .  اگر چه در کلیتشان دست کمی از هم ندارند . آقای لشگری متاسفانه گاه به گاه ، به دلیل  فوق ، با تائید و تاکید های مختلف  با مظلوم خواندن یهودیان مورد تجاوز جنگجویان دوران آغازین اسلام قرار گرفته ، عملا به مظلومیت قوم یهود و سرانجام به محق بودن اسرائیلی های ساکن سرزمین موعود می پردازد  وی گاها روش های رفتاری ضد حقوق بشری  ، صیهونیسم های مدرن اسرائیلی را نه تنها مورد سئوال قرار نمی دهد  بلکه حتی نقش مستدل و مستقیم اینان را دردامن زدن ، تحریک و تقویت از سر گیری مجدد جنگ و جدل های هزاران هزار ساله ی ذریت های همان پدر مشترکشان ابراهیم ، یعنی  برادرکشی طرفداران اسحاق با اسماعیل را نادیده می گیرد.
    10. درست  با حرکت از دیدگاهی که آقای لشکری به مسئله نگاه می کنند و مخصوصا در همان برهه های زمانی  اوج  شقاوت اسلامی ، که ایشان به آن تکیه و اشاره دارند تا همین الان نه تنها فقط اسلام ، بلکه  همه ی ادیان ابراهیمی  ( یا بقول ایشان  ادیان نوری ) ،  بدون هیچ ابهامی ، با پذیرش " اصالت " یهوه  ، روح القدوس و الله و .. اصولا با بیرحمی تمام ، همواره در تاریخ ، عملا برضد اصالت انسان حرکت کرده اند. کلریکال های دین پرور  با مجرم و گناه کار دانستن و محکوم کردن انسان ،  با نپذیرفتن مفهوم صلاحیت داشتن  آدمی  و در حقیقت با نفی اصل اصالت انسانی ، کلا همیشه آگاهانه و سود جویانه سعی کرده اند حق و حقوق طبیعی بشری را هم ، بخاطر منافع شغلی و مقامی خودشان ، از او سلب کنند! کاری که نه فقط شیخ و آخوندها و ملا ها بلکه پدر های روحانی و پیپیست ها و خاخامان هم ، هنوز که هنوز است با سر سختی تمام با چسبیدن به نظر باطلشان عملا همه جانبه از آن دفاع هم می کنند و ..
    11. مسیحیت نیز که خودش در ابتدا بعنوان یک  ایده ای مترقی آلترناتیو  در برابر افکار خشکه مقدسات خاخامان رشد نمود  و پذیرفته شد . بعد ها به همین دلیل فساد دین پرورانش ، در دوره ای دیگر تبدیل به  سیستم فاسد جنایتکار انگیزاسیون و حکومت کلیسائیان ها شد که  این نیز بعد  ها با رشد جنبش رنسانس مجبور به عقب نشینی و تسلیم شد. 
    12. بعد ها دوران روشنگری و غیره ... پا بپای خردورزی انسانها ، قدم به قدم نیز الاهان تضعیف می شوند.  تنها با با از پا درآمدن  الوهیت است  که مجددا بشر می تواند سعی کند تا با تکیه کردن به خودش به اصالت خودش دست یابد.
    13. متاسفانه هنوز هم که هنوز هست می بینیم مثلا  چقدر ندبه ئیان  و قدوسیان ( نه فقط در اورشلیم و در پای دیوار ندبه ) و نیز همان طور هم  واتیکان و  ولیان فقیه در  کنیسه ها  و کلیسا و معابد و مساجد ، ارزش هایشان را کاملا از دست نداده اند. اما  شاهد آن هستیم که هوادارانشان و اصولا تمامی  معتقدین به  اصالت چیز برتر دیگری ( حالا هر چه نامیده میخواهد بشود )  عملا  ، در تضاد آنتاگونیستی  ودائمی با اصل اصالت انسان و حقوق بشری قرار می گیرند .
    14. جدا از این که سیستم استثمارچی  استعمارگر و استحمار کن بین المللی  چندین قرن است که از ابزار دین و کلریکال های سازمان یافته شده ( حتی مهم نیست به چه دین و آئینی ) با شنیع و بی شرم ترین حالتی بهره بریشان را کرده و هنوز هم می کنند و خوشبختانه  آقای لشگری بر این موضوع  هم اشاره دقیق دارد اما ...  دارا در این جا به ناگهان خودش را دایه ای مهربان تر از مادر می بیند و با " ما " خطاب کردن  خودش ، خودش را با اروپائیان  در یک جبهه قرار میدهد و فرمان به  قلع و قمع و اخراج  مسلمانان از سرزمینان مسیحیان و روشنگران و متمدنان میدهد !...

 با تمام این احوال و اختلاف نظراتم با او ، فصل پنجم کتابشان را در صفحه ام انتشار دادم . در ضمن هنوز بر اساس حرمت به شخص و شخصیت و زحمات ایشان  بیصبرانه منتظر خواندن تمامی فصول کتاب ایشان هستم و امیدوارم  هرچه سریعتر ناشر و مترجمی  برای کتاب دوم ایشان پیدا شود تا نظریات ایشان هر چه زودتر ( قبل از اینکه دیر بشود ) به دست مخاطبانش برساند. 

 پیشنهاد من به این دوست محقق دانا این است که حالا که نوشته ی دومش را تمام کرده است ، میتواند با استفاده از تجربیات دوران زندگی  انقلابی اش در جنوب آمریکا استفاده کند  و  همچون طبیب حاذقی بیاید ودرحد خودش ، برای رهائی سرزمین مادریشان ، که دقیقا هم اکنون و الان با رستاخیز سبز ملی اش در مقابله با حکومت دینی با دست خالی به دنبال یک راه حل داخلی  می گردد ، بیاید بر اساس میراث منطق پارسیائی خودشان ( که  فرمان کوروش اش که اتفاقا سرلوحه ی آن در سالن ورودی سازمان ملل  نیز نصب شده است ریشه در آن داشته است)  داروی شفا بخشی را عرضه کند .. 

 

 

 

 

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

 

جنبش سبزعملا به جنبشی رنگین کمانی تکامل کرده است . رنگین کمانی  به خاطر خصلت ویژه ای که پیدا کرده است . در این جنش فعلا  عملا تقریبا همه ی مردم معترض به سیستم حکومت حاکمه  گرد هم آمده اند .  در این جنبش از همه ی اقشار و اقوام و ملیت ها ،  و همه ی سازمانها و جناح ها ی مختلف ، با حفظ  تمامی خط و خط بندی هایشان  سهیم شده اند .  علاوه بر این مهم ،  این جنبش  از خصلت های ویژه ی متفاوتی  نسبت به جنبش های معمولی تاریخ صد سال پیش در ایران برخوردار است:

در خصوصیت  پر رنگ بودن " خود-سازمانده"، "خود- خبررسان" و "خود-راه‌بر" بودن آن .  دلیلش هم در توقعات مشترک  با تعاربف روشن آن است : آزادی مدنی .

در خصوصیت توده ای بودن خواسته ها ی مطرح شده و مردمی بودن فعالان جنبش است : . جنبش مردمی است ، مدافعی است  و هدفش خواست طبیعی  باز پس گیری  حق و حقوق انسانی ضایع و مورد تجاوز قرار گرفته شده است .

پیش قراولان کافی است قدم پیش گذارند ، توده خودش به اندازه ی کافی ، بدون نیاز به توجیه  ، بی محابا و بی ترس ، بمقدار نامحدود پشتیبانی و همراهی خواهند کرد.

چون دارای خصیصه ی خود رهبریتی است ، عادت کرده است که از طریق مشاوره و همپرسی دست به اقدام و عمل بزند ...

خود خبر رسانی  و خود سازماندهی  بودن آن  عملا از شبکه ای بودن جنش سرچشمه  کرفته و این مسئله را ساده تر کرده است...

این جنبش دو کمبود دارد:

جنبش فاقد توان و قدرت مقابله ی متوازن با ماشین منسجم نظام سرکوبگر است . اگر چه خواست هایش به حق و مردمی است ...  اگر چه به همین دلیل اینجا و آنجا سرکوب میشود اما هر سرکوبی شدنی بر مظلومیت و محق بودن و استقامت و تجربه اش می افزاید .

خواست های جنبش هنوز بصورت فرموله ، تعریف و مدون  نشده و  هنوز از نظر تشکیلاتی آنقدر سازمان یافته نشده است نشده  است که بتواند  نظام و سیستمی جایگزین و جانشین برای سیستم  بر سریر قدرت عرضه نماید. 

از آنسو نیز سیستم حاکم  نه تنها هیچ قصد کنار آمدن و کوتاه آمدن  و یا عقب روی هم ندارد ، بلکه حتی با تمام بی حیائی و با وقاحت کامل و بیرحمی و شقاوت بینظیر حاضر به حفظ  و دفاع از سیطره ی گسترده ی خودش هست ..  او بنا به ماهیتش که اصولا وجودش توهینی  به فهم و شعور جمعی است با ویژگی خاص لمپیسمی با لاتی گری ،  بدون شرم و خجالت با ایجاد جو ترس و امنیتی  کردن محیط و سرکوب  خشن و ارعاب و بی قانونی و هرج و مرج و ایجاد جریانات موازی گری عملا سالهاست که سازماندهی شده  ، سابقه دار است ..

نیاز های فوری:

فرموله کردن خواست های ما

شبکه بندی و سازماندهی  جنبش

ارتقا سطح عمل در ازای خواسته ها ی جنبش و تبدیل گام به گام آن از اعتراض به  مقاوت دفاعی ، حرکت های تدافعی و تا حتی حمله برای کسب آن ..

سازماندهی  سازمان جایگزین سیستم حکومتی نوین و جانشین

 

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

به همین سادگی هفدهم آبان 1388

 ( تذکر: این نوشته را قبلا ها در همین صفحه در بخش های مختلفی نوشته بودم ، قصدم این بود که آنرا به دوستی  برای مطالعه بدهم . ولی بخاطر برنامه ی سخنرانی ای که به همت خانم بهاردست در کلیسای صلح در حضور مادران داغدار هامبورگی  باشرکت آقایان مهران براتی ، مهدی محسنی ، محمد صادقی و  سهند زمانی و بحث های مطرح شده  در آن جا   بی مناسبت ندیدم که آنها را  مجددا بازخوانی کنیم ! ) علیرضا  

شواهد زیادی داریم که نشان از آن دارند  که ما بجهت چند خطای  تعریفی از سیستم  حاکمه ی فعلی دچار تناقض در ارزیابی از حاکمیت می شویم :

قدرت حاکمه با اجرای برنامه ی کودتائی و شیوه ی برخورد خشونت بارش با مردم و مخالفان و همپیالگان تا دیروزش ، عملا نشان داد که دیگر نه  از " جمهوریت " و نه از" مشروعیت " برخوردار  است .

اینان با بکار بردن روش ها و ابزار " فاشیستی "  به سمت " استبداد " و " دیکتانوری " پیش می روند..

ترکیب و دیدگاه باند حاکمیت کودتاچی  نشان  میدهد  که  اینان همان یک مشت لمپن های  مداح ، طفیلی های اجتماعی و پامنبری های هوچیگری هستند که درتکایا  و حسینه ها و حسنیه ها و مساجد قارچی  در زیر عبا و قبا و در لابلای  عمامه ی  روضه خوانان و شیخ  ها و آخوند ها زاده  شدند ، رشد و نمو کردند و حالا خودشان را نشان دادند و میدهند ...

اینان از دین و مذهب استفاده های ابزاری می کنند.  نه با متدین های قلبی  و نه با روحانیت با اصالت سنخیت دارند و حتی در مقابله با آن به ستیز هم می پردازد... 

اینان با روش های عامه پسند و عوام گرائی ( پوپولیستسی ) ، لات بازی جاهل مسلکی ( لمپیسم ) ، بی پروا ازخودزنی و  غیره حاضرند حتی بیشرفانه دست به هراقدام غیرمنطقی و بیشرمانه ای بزنند.

سران سرکوبگرمدافع کودتا ( به گزارش تصویر ها ) از همین قشرو قماش یا نوچه های اینان هستند وزیر دستانشان  بسیجیان ... این بسجیان آن بسیجیان جانباز دوران جنگ نیستند  بلکه به مرور نیروئی است ازطفیلی های مغز شوئی شده ی مفتخوار و  رانت خور از پائین ترین اقشاراجتماعی ... که بعنوان آلت و ابزار قدرت بکار گرفته میشوند. پاتق اینان مساجد و تکایا و حسینیه ها می باشد...

نادیده گرفتن این حقیقت که جدا ازنظر رعایت حرمت به  روحانیون و آخوند ها و شیخ  و روضه خوان ها ، چه حکومتی  وچه غیر حکومتی  اش ، واقعیت درک  این حقیقت که وجود رواج اعتقادات عمیق مذهبی (مخصوصا وجه شیعی آن)  و رعایت رسوم و آداب آن ، نقش موثر و ناخودآگاهی را در علایق و روابط جامعه بازی می کند ....  متاسقانه بازیگران سیاست و قدرت حاکم ، اصولا بخاطر شغلشان ، با  کارکشتگی و بخوبی از روش های تجربی  شان ، با  هزاران  شکل ومستقیم و غیر  مستقیم ، سابقه ی استفاده و سوء استفاده نمودن از آن را داشته  و با انواع حیل بکار می برند..

آن ها از همه ی نظرات ( سازمانی ، مالی ، قوا ، رسانه  ای ، ...) فرصت داشته اند و خودشان را از همه نظرات هم آماده کرده اند . آنها توان و قدرت و ابزار و امکانات بکار گیری و حتی ظرفیت پیشدستی را دارند . ضمن  آنکه آنها  میدانند و حتی  خودشان را از جایگاه قدرت محق میدانند ، که از منافع و موقعیتشان  ( که به هر  حال بر آن  سوارند ) و در حقیقت از تمام هستیشان با تمام وجودشان دفاع کنند! ... و در این راه از هر وسیله ای  استفاده  می کنند  و از انجام هیچ عملی  نیز ابا ندارند و روی  گردان نیستند ... 

بیش ازسی سال تک ترکتاز ی حکومت را به خود باوری نارسیستی خاصی رسانیده  است ... در حالیکه ر واقعیت نه لیاقت و نه توان و نه شعور موقعیتش را دارد... وجودش نافع و دافع جایگاه اش  است ...

رژیم این است .. ولی ما خود چه هستیم و درچه جایگاهی قرار داریم  ؟

مردمی ساده دل ، آرام ، متین ،  با باری از رگه هائی ژنیتیک  فرهنگ پارسیائی ...

مردمی خودناباورهستیم ، نتیجه اش آنکه به مردمی سلطه پذیرتبدیل شده ایم : همیشه خودمان برای خومان دنبال " آقا بالا سر" ی می گردیم  تا مسئولیت تصمیم گیری هایمان را بر دوش دیگری بیندازیم ... ما با غیرفعال بودن خودمان ، دیگران را به انجام عمل ویا ابرازعکس العمل نشان دادن وامیداریم ...  و  بدین ترتیب با در پشت " خود مظلوم نمائی " ریاکارانه ای  مخفی می کنیم تا  بتوانیم فردی را برای مسئول ، مقصر و جوابگوی شرایط و موقعیت مان  دانستن داشته باشیم و از این طریق بطور موذیانه  ازخود سلب مسئولیت نموده و بار عدم مسئولیت پذیری مان را بر شانه دیگران بیندازیم .

مردمی هستیم که به دلیل عامل ویا به علت  خوناباوری و سلطه ی غیرپذیری به مذهب ( راه وآئین و روش دیکته شده ) و خدا باوری ( دیگری نا دیدنی ولی قادر و توانای (مطلق )) پناه برده وبا تکیه و پیروی  کورکورانه  از آن ، با گرایش های مذهبی ،  راه را برای افتادن به دام دین پروران و کاسبان مجرب دین ، برای خودمان باز می کنیم ..

خوشبختانه  با  بعد از سی سال تو سری خوردن از دست حاکمان و توی ذوق خوردنمان  حالا کمی به خود آمده ایم و اینجا و آنجا شروع به نق و نوق زدن کرده ایم ...

دستمان خالی است ، نمیدانیم چه میخواهیم ، احساس خلاء و تنهائی داریم ، سازمان دهی نداریم ، ... فقط میدانیم  تاب تحملمان کم شده است و از این شرایط  و اوضاع ناراحت هستیم ...

زمانی نه چندان دور دست استقاصه پیش این و آن دراز می کردیم  تا ما را حمایت و پشتیبانی کنند و حتی از دشمنانمان می خواستیم تا بیایند و  حمله کنند و بمباران ... تا شاید رژیم بر کنار شود و ما به آزادی ( عمل )  در پناه آنان بپردازیم ..

عملا اما اتفاقات ما را به بن بست جائی رسانید که به این نتیجه رسیدیم که  برای ما راهی نمانده است به جز اینکه به خود باوری برسیم .... با اتحاد با همدیگر با این  آقا بالا سرهای بی آبرو و پرروی سرکوبگر، برای دریافت  حداقل خواسته های به حق و محقمان ، رو در رو بایستیم و ...

الان در این لحظه ی تاریخی  ایستاده ایم ... رو در رو ... نبردی  نابربر ولی اجتناب ناپذیر در پیش داریم .. در میدان نبردیم ، میدان نبرد همیشگی ...

آنچه می بینم جدال همیشگی نور با ظلمت ،  عدالت با جور  ، داد با  ستم ، وقاحت  با نجابت ، جنایت و نفرت وخیانت و ریا و دروغ  با عشق و رئوفت و خرد و راستی است ...

دنیا ،  انگشت به دهان ، درمانده است که  ما را درک کند ...

ما بعد از سی سال سکوت دوباره  جان گرفته ایم ...

مرغ ققنوس فرهنگ اثیری ما در میان دود و خاکستر و آتش و خون دارد پر درمی آورد تا پر کشد دوباره ....

ریحانه ی سبزینه گی ما سر از زیر خاک و مغاک بر آورده است تا بهاری تازه ... فصلی تازه و تاریخی نو بسازد دوباره ...

و اینک لحظه ی سازندگی و خلاقیت ما آغاز گشته است :

 

ما میدانیم چه را نمی خواهیم !..   ما میدانیم بر علیه چه ، چی  و حتی چرا هستیم ...

ولی  آنچه  مرا به درد می اندازد این است که: 

خوب حالا چه  ؟ 

اصلا  فرض کنیم  این ها همه خواب نما شوند و با یک فوت ما دود شوند و بر هوا شوند... اصلا  این دیوان در بطری شیشه ی عمرشان  دوباره  فرو شوند ... 

حالا  ما  چه بکنیم ؟ چه باید کرد ما چیست ؟

بعد از عبور از دشت آتش و دود و خون ... مقصود ما کجاست ؟  چه می خواهیم ؟...

ترسم از این هست که تنها  دوباره  باز پرچم مان اسیر دست باد شود  و بعد ها برای آیندگان تعریف کنیم که :
« آن روز ها  ، ما هم  برای چند روزی بی هدف و کور دلمان خوش بود ،  که برای چند روزی خشم مان را فریاد زدیم...  اما حیف ...» ...

ولی جدا  چه می خواهیم  ؟؟؟؟؟؟؟

بارها گفته ام نه سیاستمدارم و نه  مفسر سیاسی .. . تنها خبر های کشورم را دنبال می کنم چون هم برایم جالب است و هم پیوندی با آن ها دارم...

 و اما جنبش سبز!

جنبش سبز برای من ، حرکتی است  مردمی .. خیزشی است  بر آمده از ته ته صافی اعماق ( یا بقول هنگامه :)  از سویدای  دل نسل نوین  ایرانیان ... 

حرکتی رویشی و زایشی ...  همانند سبزینه  زدن طبیعت دراواخر فصل زمستان و در زمان  نوشودن و فرشگردی جهان ...  

 کیف من از دیدن چگونگی سردر آمدن  ققنوس اساطیری فرهنگ کهن سی مرغی از تخم شجاعت و  توانمندی  نسل جوان میهنم  است ...

دیدن چکونکی  پر درآوردن سیمرغ  ...

 ولمس  ترس و افشای چهره ی کریه  ریا و تقلب و دروغ ...

مردم می دانند و می شناسند  دوست و دشمن خود را  ...

 فعلا  که تنها  کاری که  ، از دستم اگر در بیاید اینست که همانند  ارتشی های سالخورده ،  میتوانم حداکثر نظر بدهم  مثل امروز  :

 .... به این می گن یک تاکتیک استراتژیک ... ما سی سال پیش همین برنامه ها را ریختیم .. اما یک مرتبه جنبش بخاطر ساده لوحی ما و خیانت روشنفکران اجتماعی ( مخصوصا حزب توده ، نهضت ملی و.. ) و گرایشات بینشی نسبت به ماهیت هنوز افشا نشده ی قشر آخوندو مذهب ، دست بدست هم دادند و آن شد.. اما اینبار از نوع دیگریست... جالب است برایم ببینم چه میشود اینبار . موفق شوید امید های سبز! چون بر هیچ کس نمی سازید ... توان لایه یک تان در گرو همآهنگی آنان با خواست لایه ی سه تان است ... که در مثال موسوی عملا می بینیم ....

و سعی در یافتن  و درک کردن جایگاه ها است . مثلا:

این هم تصویری از کار های پشت پرده ای خبرنگاران خبرساز در راستای شیوه ی عمل این قشر مافیای کم جنبه ی « تازه بدوران و زر و زور رسیده ! » ی فعلا هنوز حاکم ولی دیگر اما برای ما بی اعتبار و شان ..

 و یا تعریف بدهم از بعضی آدم ها  مثلا:

بچه ی تخص ، پررو ، بی تربیت ، دروغگوی ، متقلب ، بی کلاس ، لوده ی ، گندکار ، بی اصالت ، دلقک ، بی آبروی ، بی لیاقت .... این همه صفات داشت و حالا نه تنها بی اعتبار تر هم شده است که بر دست و پا و سر و کله و لباسش هم لکه های خون جوانان ایرانی دلمه بسته و .... واقعا آیا این مهره سوخته به چه درد ملت می خورد .... واقعا که من که حاضر نبودم دشمن من هم اینقدر خار و ذلیل بشود در چشم مردم ، که او خودش را کرد ...

خلاصه بگویم :

به من چه  که  دیگری چه می کند .  ولی من هستم  و می مانم و کار خودم  را می کنم ... خبر ها را دنبال می کنم ، می خوانم  ، می نویسم  و بیان می کنم ...  هر جا ، نسبت به چیزی و  یا کسی ... اگر نظری خواستم بدهم هم می دهم ..

 هیچ جای شکی هم ندارم  که پیروز نهائی  از آن جنبش واقعی فرهنگشهری اساطیری  یاک و صاف و صادق برآمده از دل نسل نوین واقعی خودمان هست ...

 « اینک لحظه ی سازندگی و خلاقیت ما آغاز گشته است :حالا  میدانیم چه را نمی خواهیم .. و میدانیم بر علیه چه ، چی  و حتی چرا هستیم ...» ...

و از ته دل گفتم : 
« آنچه  مرا به درد می اندازد این است ... » 

و همانجا پرسیدم :

« خوب حالا چه  ؟! » .. 

جنبش سبز ، در نگاه خیلی ها ، آن انسان ها  و آن مردمی  بودند  که همچون طغیان  دریا در روز های طوفانی ،  سیل آسا  درتمام شهر جاری شدند. این ها شاهد آن بودند  ، که چه سان  جمعیت میلیونی به خیابانها آمدند و همه جا را سبز کردند ..  این ها کیف می کردند وامیدواربودند انقلابی صورت گرفته و بزودی همه چیز  دگرگون خواهد شد.  بزودی !

اینان با این تشبیه شان ، وقتی می بینند که در روزهای عادی ، دریای ملت ، از آرامش و سکون  برخوردار است ، نا امیدانه  بر این باورند که  « موج سبز » نابود شده است... اینان هر از گاهی  با هر غلیانی  به شور می افتند وبا هر آرامشی به ناامیدی و دلسردی ..

 ولی من  جنبش سبز، را تنها در این حرکت سونامی وارش  ندیدم  ، بلکه در عظمت و عمق عمیقش ! که اگرچه  ساکت بنظر می رسد اما نشان داد که  نه آن آب راکد  ومرداب و لجنزاری ست که حاکمیت تصویری از آن را به جهان و جهانیان  نشان  داده است..

جنبش سبز  برای من  تداعی  بهار  را داشت .. دقیقا می توانم  بگویم ( شاید چون خانه مان در حاشیه ی جنگلی است ) جنبش سبز ، همانند  آن  سبزینه ریحانه های سبزینه زده ای است که  بعد از وزش نسیم باد های بهاری ،  از زیر ته مانده ی برگ های  خشکیده و سیاه و له و لورده شده ی  روی سطح زمین پراکنده ، که هر روز در آن قدم  می زنیم ، بیرون می زنند ...

اگر در طبیعت سبزینه ی جنگل از دل زمین در می اید ،  جنبش سبزما شیره ی سبزینه گیش را ازته اعماق دل و ریشه های  پارسیائی نسل پاک جوانان مان می گیرد. در این روزهای سبز شاهد آنیم که چگونه  داریم از پس این سالهای سرد و سیاه و تاریک و اندوه  بیرون می خزیم ..

اینکه چه خواهد شد   ، نمیدانم ! اما  میدانم  حرکت تاریخ است  و  زمان رو به جلو .. و بازی  اتفاقات و جبر و اختیار ...  در پروسه ی  رشد و نکامل  پویشی   جنبش سبز ، هر کسی بر حسب ذات و توانش ، نقش وجای و جایگاهی  می یابد ، همانطور که  بعضی علف  می باشند ، بعضی خشکیده ، بعضی  علف هرز ، عده ای  بیشتر رشد می کنند  ، بعضی بوته هستند  و خیلی ها هم نهال  و یا درخت ...مهم  سبزینه گی  ماندنی آنها است ، همیشه  سر سبزی و شکوه و طراوت شان ..

جنبش سبز ، به تعبیر من ، خیزش ققنوس وار آرمان اصالت  اصیل خودمان است ! بازتاب  افکار سبز همیشه سر سبزی که این روزها شاهد مستقیم بر آمدن دوباره و باز زائی آن در جامعه ی دیکتاتوری دین زده ی  وطنمان هستیم .

 اینک بحث و سئوال من درباره ی " چه باید کرد؟ " است .

گفتم  میدانیم چه می خواهیم  و چه را تکرار  نباید  بکنیم ! این را  می دانیم و تبلورش را هم .. 

مثلا عملا جوانان  با ماسک زدن  به دهان و حتی  با شکل تاکید سخت  تر بر آن  چسب زدن با نوار سبز بر روی آن این مفهوم را برای همه بیان و ابراز می کنند که : می دانیم اینبار، بر خلاف همیشه های قبل ، نمی خواهیم فقط  الکی نمی خواهیم داد بزنیم ! نمی خواهیم فریاد بزنیم !.. حتی  دیگر نمی خواهیم  حرف بزنیم ! نمی خواهیم  دیگر مرگ بر این و آن بگوئیم  ... و یا حتی  نمی خواهیم  زنده باد به آن و این بگوئیم ... جنبش سبز با بستن دهان می گوئید :  دیگر نمی خواهیم  زرزر بزنیم !  با  بستن دهان می خواهیم  تفکر کنیم ... 

جنبش سبز  به حرف کسی نکرده است ...  جنبش سبز فقط به حرف دل .. به ندای سروش دل و به حرف وجدان جمعی خودشان گوش میدهد ...  

رهبریت جنبش سبز هم  اگر ظاهرا به سمت و سوی  آقای میر حسین  موسوی خامنه ای افتاد ، ولی خوشبختانه - و درست به همین اعتبار به شخصیت والای ایشان را اعتبار می گذارم -  که او هم  با شناخت این جنبش  را و بدرستی و با شهامت و صداقت خودش را « حامی آن و همپای آن » خواند ...

رفتار جنبش سبز مردمی است ، متمدنانه است ، خواسته اش به حق است و به همین دلیل آرام بیانش می کند ،  او شلوغی  نمی خواهد ...  اغتشاش نمی خواهد ... و همینطور  کور و کر ، و الا بختکی  به خیابانها نمی ریزد ...

جنبش سبز  اعلام موجودیت ماست ...  اعلام خیزش و رویش ما ، نشانه ی نرم خوئی ما  ...

اینبار میدانیم  باید  کاری کنیم  !  کاری  کنیم برای  سازندگی  .. برای  زندگی ...

جنبش سبز اینبار برای اولین بار  خودش تصمیم گرفته است  عمل کند .. بدون رهبر  علیه رهبر !

جنبش سبز میجوشد از ته ته ته دل  جوانان  وطن ما و جاری و روان شده است در خیابانها  و شهر و دیار و هر کجا ی دنیا که  ایرانیان هستند ...

برای ملتی که همیشه ی تاریخش عادت کرده است  که  همیشه برای خودش  یک  آقای  بالا سری ( شاهی ،  سلطانی ، ولی  فقیهی  ..) داشته باشد تا از او خط بگیرد  اینبار  برای اولین بار خودش تصمیم می گیرد ...( و حتی  آقای موسوی  - با درک درستش  اینک خودش را با با لا رفتن خواست های موج سبز بالا می کشد – و به دنبال آن روان است ...

این اولین جنبش بی رهبری است  که می بینم که  خودش را با درک شعور جمعی اش  خودش خودش را رهبری می کند ...

جنبش سبز ما ، جنبشی است با درک و تفکر و فهم و شعوری والا ... جنبشی خود جوش  از کنه دل و از بطن وجود خود ملت ...

جنبش سبز ما اینبار  نه از« بیرون »  ، و نه از یک « ایسم » ای و نه از یک  « خط » ی ... استفاده و دنباله روی نکرده است ...

جنبش سبز ما  اینبار  از داخل ، ار درون دل ، از سینه ، از قلب اجتماع  خودمان زائیده شده است ..

جنبش سبز ما  برای  دسترسی یافتن به  حق و حقوق مسلم  انسانی و اولیه و ابتدائی بشری خودش ، برای پس گرفتن حق و حقوق زنان ، که دختر و  زن و خواهر و مادر خودش هستند ، برای دفاع از حق و حقوق کارگران و زحمتکشان و کارمندان  که  نان آور خانواده ی خودش هستند ،  برای پشتیباتی از حق و حقوق پسران و دختران جوان محصل و درس خوانش ، از حق و حقوق در و همسایه و هم محله ای و هم شهری و هم ولایتش سبز شد ...

 اینک که مردم بعد از دریده شدن پرده ها و افشای مفتضحانه آنچه در پس پرده بود  اینک با چشمان خود می بینند که در این سی سال چطور ملعبه ی دست قشری  تازه به قدرت و مال و منال رسیده  ای ، که بر آنها دیکتانورانه هم  حکومت میخواهند بکنند ، قرار گرفته بود اند ، دفاع از حق  و حقوق شخصی و اجتماعی و مدنیتی در دستور کار جنبش سبز است ...

موج سبز جنش سبز امید  اینک با نا باوری شاهد آن است که  چگونه  توسط  مشتی اجیر شده ی  بیرحم و بی مروت و آدمخوران  وحشی و دد منش ، و بدستور چه کسانی  ،  بخاطر طلب محقانه ی احقاق  حق و حقوق حقه ی خودش ،  سرکوب میشود ...  چرک زخم جراحت  سی ساله اش اینک سر باز کرده اند ...

جنبش سبز ، چشم  در چشم دشمن او را می بیند و می شناسد و حالا  روی در روی  با مشتی گره کرده  به مصاف او برخاسته است ...

این یک مشت نالایق متجر ولی تازه به دوران و مال و زور رسیده های  ریاکار متقلب و خونخوار نیز پرده ها را دریده و .. هار تر از همیشه با تمام قدرت در دست ...  بی رعایت اصل و اصول  به کشت و کشتار و قلع و قمع مردم پرداخته اند و ...

حا کمان بی حکمیت ...

بحث بر سر « محمود هاله » و « علی مفلوج » و « مجی » و فلان تمساح  نیست ...  این سیستم و آدمهای  تازه به دوران و پول و قدرت رسیده اش خود  نمیداند چه کاری بکند !! ...

اینان همین بودند و همه شان  سر و ته  یک کرباس یکی بد تر از دیگری ...

اینان جز  نفرت و فساد نکاشتند فقط با بودنشان محیط و فضا و جو ما و دنیا را متعفن و  آلوده کردند .. و ملتی را بیچاره ... 

 اگر چه اینان با تقلب و ریا و دروغ و نیرنگ و کلک و سوء استفاده از دین و مذهب و تقیه و ولی و فقیه شان توانستند برای چندی بر سر کار بمانند  اما اینک دیگر این دیوان عمرشان  به سر آمده است و اینبار جنبش سبز در روند رو برشد خودش  این  ها را و ستون خیمه ی شان را با تمام کاسه و کوزه و همه ی اعوان و انصارشان را دارد بزیر می کشاند تا در سطل آشغال زمان به زیر خودش مدفون کند ...

ققنوس جنبش سبز ما از بطن وجود دل مردم ایران زائیده شده است . او از دل آئین  « سی مرغی » ، از میان آتش « آزمایش سیاووش » و همراه با سرود پاک بهین خواهی  « پندارنیک ، گفتارنیک و کردار نیک » ،  با ایمان به مهر و داد « ایرج گونه » ،  سازندگی جمشیدی ، صداقت سهرابی و پایمردی رستمانه  دارد  دوباره پر میگشاید ..

فرهنگشهری پارسیائی  ما دارد دوباره  فرشگرد سبزش را به جهان و جهانیان می نمایاند ...

 

 

پس نوشت :

دوست بدبینی  گفت  :

« آاااایییی باباااااااااااا ما ایراااااااااااا.... » ..

گفتم : 

«  درست بر عکس ، این آن چیزی است که  جهانیان را مبهوت  خودش کرده است ، آنها می بینند  ما ایرانی ها خمیره و جوهره ی آن را در خود داشته ایم و داریم ..  که ما می توانیم در این جهان  و این زمان بی معیار ، با تکان و حرکتی بخود  ، جنبشی بسازیم بر پایه ی  اصالت تاریخی خودمان ، همان فرهنگ شهری پارسیائی را....»  

او گفت :

«  ایییییی  بابااااااا  آخر  چگونه ؟؟؟؟ »

کفتم : 

« خیلی ساده ! با اعتماد و حرمت به خود و دیگری و همپرسی ! از طریق  تشکیل کانون و انجمن های مشورتی  !  انجمن های  مشورتی کوچه ای  و محله ای ، انجمن  های کوی و برزن ، انجمن های خیابانی ، شهری  , استانی و کشوری ... انجمن ها ی  شغلی و صنفی ..  به همین سادگی ...» ...

 

 

 

 

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

آروم آروم هستم. یعنی آروم شده ام. آن آدم نا آروم  انگار دود شده است و رفته هوا.  کجا ؟  کو ؟ 

 پیدایش نمی کنم.  توی آینه  نگاه می کنم . چشمهایم ، قهوه ای روشن روشن و یا شاید میشود گفت  زرد تیره ، هفت رنگ پائیزی است . با چه لطافت دارد به من نگاه می کند. نگاهی  ملایم ، پر از شوق ، خنده ، نشاط . قهوه ای  روشن ، عسلی ، شیرین ..  موهای  نرم و مواج ، مجعد، سفید و سیاه ، تابدار ، توی در توی ، ...

چقدر کیف می کنم ..  کو آن من نا آرام؟

 آرامم ! آرام کرده شده ام ! وجود هنگامه آرامم کرده است ، رام او شده ام ، رام رام ...

مرا پذیرفته است ، ترسم ریخته .. خودم را برایش گشوده ام ، گشاده ی گشاده ، باز باز..

 با هنگامه  پاک شده ام از هرچه  گرد و غبار، از خاطره و گذشته . با او در زمانم ، در لحظه ، در آن ، در این جا ، در حال .  با او حال می کنم ..

 کو آن من ؟ 

می بینم خودم را! ایستاده ام وبه خودم می نگرم .. اومرا پذیرفته است ومن به خودم چقدراعتماد وایمان بیشتری یافته ام .. احساس ها وعاطفه ام پراز شکوه و شکوفه  .. مثل گلبرگ ها ، لطیفم .. شفافم.. از خود خوشم می آید...

 دست روی چهره ام می کشم .. نرم و صیقلی ، از لمس پوست صورتم  کیف می کنم . مسی سوخته ی درخشان  ..

آخرین نگاه  انتقادی  ام .. ریش و سبیل توپی جوگندمی  پرپشتم را صاف می کنم ...

همه چیز مرتب است ..

دندانهایم را شسته ام ..

عطر  زده ام ..

من در آینه  لبخندی  بر لب از روی رضایت دارد. چشمکی  می زند ..

حوله را روی قلاب می آویزم ..

چراغ را خاموش می کنم  و بیرون می آیم ..

آهسته می روم  به سمت رختخواب..

 هنگامه منتظر من است. لحاف را بالا می گیرد .. می خزم در آغوش گرم او ..

خودم را ، گوشت ، پوست ، لذت ، طعم ، جسم ، روح و روانم را مثل یک هدیه ،  کادوی تولد  یکسالگی "ما " شدمان را، با تمام وجود ، به او و وجودش تقدیم می کنم.

 

 

 

 

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

جنبل و جادو ... یکم آبان 1388
سه شنبه .. 

باید عجله می کردم .. از بیمارستانی زنگ زده بودند که دکتر برای ویزیت ساعت فلان می آید. دیرم شده بود .. مریضی در بیمارستان منتظر که برایش مطالب را ترجمه کنم ...

لباسم را تند تند پوشیدم .. کیفم را برداشتم .. پریدم بیرون .. بند کفش هایم را در راه یله ها بستم .. مسیر یکساعته را باید  ۳۵ تا ۴۰ دقیقه طی می کردم ..

" کیف پولم  را برداشته ام ؟ "

" بعله ! توی این جیبم است ! "

" تلفنم را چطور ؟ "  

دست بردم توی جیب کاپشنم ! 

" وا !!!  اینها چی اند ؟ "

کشیدم بیرون ! ده دوازده تا ناخن گرفته شده !

" این ها از کجا آمده اند ! "

با عصبانیت ریختمشون بیرون ... 

 به هنگامه خواستم زنگ بزنم و شرح ماجرا را بدهم ...

" حساب تلفنتان برای تلفن کردن کافی نیست ! برای تلفن کردن باید حساب تلفن تان را پر کنید ! "

تا  بعد از ظهر هزاران جور فکر به مغزم افتاده بودند ...

آخه کی میاد  توی جیب  آدم  "ناخن گرفته شده" بریزه ؟ ... یاد چهل - پنجاه  سال پیش مشهد افتادم ، خیابان خواجه ربیع و چند کوچه ی آنطرفتر از خانه مان کوچه ی  شیخ دروغگو !... 

شیخ دروغگو  مرد با حال جا افتاده ای بود ... از همه جای ایران به سراغش می آمدند .. ( با پسرش همکلاس بودم )  .. بار ها به جرم کلاهبرداری و  دروغگوئی از او شکایت شده بود و هی او را دستگیر می کردند .. ولی مردم دست از سرش بر نمی داشتند و  او جدی جدی به خودش لقب  " شبخ دروغگو " داده بود و به مشتری هایش  هم می گفت:

" به حرف من نکنید .. من فقط سر کتاب باز برایتان باز می کنم  ولی بقیه اش خود دانید ! "

 دو سه سال پیش هم دوستی از دوستانم رفته بود ایران  " مهره مار " خریده بود و یکی دیگر " کس کفتار ! " ...

تا الان هرچه گشتم توی کتابهای سحر و جادو  چیزی پیدا نکردم درباره ی ناخن گرفته شده  و در جیبم ریخته شده !

از چند تا دوست و آشنایان که پرسیدم  فقط یک خانم  کهنسال  گفت:

" کسی میخواهد که میانه ات بهم بخورد "

با کی ؟  با هنگامه ؟  ..

هنگامه ، همان طور که افکار و اخلاقش را می شناسم ، اصلا باورش نمی شود و هنوز فکر می کند که دارم برایش فیلم بازی می کنم !

بی خیال شدم ...

ولی امروز ، جمعه ، که داشتم از جلوی یک کتابفروشی رد میشدم  ، پشت ویترین اش کتابی دیدم  .. بی اختیار رفتم داخل ، ۱۰ یورو دادم و آن کتاب را خریدم! .. ( نخندین هااااا  !!! )، نویسنده اش  خانم ساندرا ، زنی ، حدود هفتاد ساله است ، که در شهر مونیخ آلمان  با شغل رسمی  " سحر و جادوگری" زندگی و کار می کند .. او چندین کتاب هم در این زمینه ها نوشته است ..  کتابی که خریدم  عنوانش هست :

" جادوی عشق " با زیر عنوان  : "  دستور عمل ( ونسخه) های ساحرین برای احساسات رومانتیک ، رابطه ی جنسی و کمالیت در عشق ...

شاید بی اغراق نباشد ولی یک همچنین کتابی در کنار سایر ادبیات رابطه ی زنی و مردی  ام  ( از کلاسیک هائی مثل "تانترا " و  "کاماسوترا" و " تائو " گرفته تا مدرن هائی  مثل چگونه سیب را بیاندازیم بالا ، چه جوری گیلاس بچینیم و چه طوری  انجیر و  الیو  و از این چیز ها بخوریم ) کم داشتم ..

در اولین فرصت ، با هنگامه  ، حتما می خوانیم آن را  و شوخی شوخی هم که شده ، محض خنده حتی ، با جدیت تمام به دستور عمل هایش عمل خواهیم کرد ! مطمئنا  چیزی را از دست نمیدیم ، که  هیچ ! تازه شاید هم از این طریق چشم حسود های ، به قول مشهدی ها " دو بهم زن" ، بیشتر در بیاید و دفعه ی بعد بجای ناخن گرفته شده ی دستش ، انگشت شست پاشون رو  قطع کنند ...

فقط کاش میدونستم از کله ی پوک کدوم آدم  احمقی این کثافت کاری میتونه سر زده باشه که ناخن های گرفته اش را بیاید بریزد ، بجای سطل آشغال ، توی جیب یک نفر !  

 

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

 

دوزاری ها می افتند ! دیر یا زود؟  حتی آن کج و کوله هایش !

حالا که جای جای ، اینجا و آنجا جای دوست و دشمنان مان را شناخته ایم و می بینیم که هر روز  دوسه نفر با موضعگیری های شان  جایگاه خودشان را  تعیین می کنند .  صف ها در برابر هم کشیده شده اند و جبهه ها بسته شده اند. 

مردم ایران ، این پارسائی دلان میهمان نواز،  دیگر جان به لب رسیده اند و تصمیم شان را گرفته اند و مصم هستند که :  سفره ی گشاده را از جلوی دست این « میهمان های  نمک نشناس  صاحبخانه کش » کمی جمع و جور کنند . خودشان که اذعان دارند  قصد براندازیشان است ... 

نمیدانم !  اما این آرزوی من  هم هست که ای کاش مردم هرچه عمیق تر به درک و فهم  والای این حقیقت برسند که این خودشان هستند که با در سایه ی فرهنگ و تمدن تاریخی ایرانی شان ، خودشان را هر چه زودتر از شر سیستمی که بعد از قرن ها انتظار، در عرض کمتر از سی سال برسرکاررسیدنشان به قدرت ، عملا نشان داند که نه بالقوه و نه بالفعل ، نه لیاقت مشروعیت حکمیت داشتند و نه توان آن را ، برهانند .

در آغاز یک مشت آخوند دوریالی توانستند  با سوء استفاده از صافی و صداقت و  سادگی و حماقت مردم عامی و نادانی  روشنفکران و خیانت خیلی از آگاهان بر اریکه ی قدرت بخزند . چیزی که به اقرار خودشان ،  خوابش را نمی دیدند و در باورشان هم نم گنجید ! 

اینان با بهره گیری کاسبکارانه از دین و آئین و رسم و رسوم مذهبی کاسبکارانه دستمایه ای ساختند و با خشونت و خونریزی  چندی هم قدر قدرتی نمودند ...

واقعیت این است که سی سال حاکمیت حکومت سیاسی مذهبی ، بخاطر ماهیت متحجر ذاتی اش دست به پرورش شبکه ای ازهواخواه کارچاق کن خودش بزند .  این فرصتی بود برای عده ای لمپن ها ی پامنبری سینه زن ، زنجیر زن و قمه  بر سرکدوی خود کوب و جماعتی مداح و ادعیه و زیارت نامه خوان ، عده ای از نوچه های لات و لوت پادو ، گروهی ازموجودات موذی طفیلی اجتماعی ، قشری از بی عرضه ترین و بی لیاقت ترین ، بی فرهنگ و بیسواد ترین قشر های عقب افتاده ی از همه جا رانده شده ای که به خاطر رانت کاری و سهمیه ای و رشوه و دلالی به مرور وارد سیستم شدند و آرام آرام رشد کردند و در زیر قبا و شال و عبا و لای عمامه این شیخ ها و آخوندک ها تخم و تخم گذاری کردند و نشو و نما یافتند و اینک  در تمامی سطوح و عرصه های قدرت ، بطور شبکه ای ، مافیائی وار،  رخنه و نفوذ نموده  و عملا جا خوش کرده اند.

اینان خود کاری کرده اند که وقت گذاشته ام که این اقرار نامه را بنویسم که :

من ، من بی آزار و سر به کار خودم گرم ، هم همصدا با خیلی ها ، موظف میدانم خودم را که همصدا با مردم ایران درسراسر دنیا ، در این مقطع فریاد بزنیم : استقلال ، آزادی ، براندازی ایرانی !     

 

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

خواستگاری ! بیستم مهر 1388

دیشب  با هنگامه رفته بودیم دولنا  ...

یکی از آن پا های همبازی فعال ، آقای باحال سالمندی ، وسط های بازی  برگشت و به هنگامه گفت :

« خانم بلاغی ! میشه لطف کنید  و ... »

راستش نمی دونم چی میخواست ... اما این حرفش  چنان کاری کرد که هنگامه موقع برگشتن وسط خیابان ، کنار جنگل ، خر منو گرفت و گفت :

« میخوام  یه سئوالی توی سالگرد آشنائیمان بپرسم  ولی نمیدونم چطوری بپرسم ؟... »

من هم با همون سادگی همیشگیم  گفتم :

« با ساده ترین کلمات ! »

و او پرسید :

« نظرت  نسبت به عروسی  با هم  چیست و ...»

و او داشت می گفت از اینکه دیگه یکساله باهم هستیم و هم دیگر را  دیگر خوب شناخته ایم و ...

« !!! »

نمیدانم چی جوابش رو دادم ....

 

شب ، تمام شب ،  توی خواب ، تمام فک و فامیل هایم  آمدند به ما تبریک بگن !

تمام روز میشنگم با خودم ، آدرس تمام محل های اداری مربروط به عقد و اطلاعات لازم  راجع به  مدارک  مورد نیاز را پیدا کردم و .... به هرکس که کمی به او آشنائی و اعتماد داشتم گفتم که  قصد داریم با هم ازدواج کنیم !

 

الان هنگامه آمد تو دفتر کارم ، گفت :

« سلام شادوماد ! »

خندیدم !

دید دارم این مطلب رو می نویسم ... اومد کنار دستم . مطلب نوشته شده رو برایش خواندم . با تعجب  پرسید : 

« واقعا نمیدونی دیشب  چی گفتی ؟؟! »   

« نه ! نمیدونم باور کن ! »

« جدی می گی ؟ » ، او گفت .

میداند وقتی می گم « جدی می گم » ، جدی می گم ...و گفتم :

« باور کن ! جدی می گم .. نمیدونم چی گفتم ! »

و او لب هایش را ورچید و گفت :
« گفتی  نع ! و تا دم در خونه هی آسمان و ریسمون رو به هم  بافتی که نه ات را  توجیه کنی ! »

از خودم خجالت کشیدم ...

آخه اونقدر از ذوق زدگی هول شده بودم  که  نمیدانستم چی گفته بودم ....

 

 

 

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

سبز همیشه سر سبز هفدهم مهر 1388

جنبش سبز ، در نگاه خیلی ها ، آن انسان ها  و آن مردمی  بودند  که همچون طغیان  دریا در روز های طوفانی ،  سیل آسا  درتمام شهر جاری شدند. این ها شاهد آن بودند  ، که چه سان  جمعیت میلیونی به خیابانها آمدند و همه جا را سبز کردند ..  این ها کیف می کردند وامیدواربودند انقلابی صورت گرفته و بزودی همه چیز  دگرگون خواهد شد.  بزودی !

اینان با این تشبیه شان ، وقتی می بینند که در روزهای عادی ، دریای ملت ، از آرامش و سکون  برخوردار است ، نا امیدانه  بر این باورند که  « موج سبز » نابود شده است... اینان هر از گاهی  با هر غلیانی  به شور می افتند وبا هر آرامشی به ناامیدی و دلسردی ..

 ولی من  جنبش سبز، را تنها در این حرکت سونامی وارش  ندیدم  ، بلکه در عظمت و عمق عمیقش ! که اگرچه  ساکت بنظر می رسد اما نشان داد که  نه آن آب راکد  ومرداب و لجنزاری ست که حاکمیت تصویری از آن را به جهان و جهانیان  نشان  داده است..

جنبش سبز  برای من  تداعی  بهار  را داشت .. دقیقا می توانم  بگویم ( شاید چون خانه مان در حاشیه ی جنگلی است ) جنبش سبز ، همانند  آن  سبزینه ریحانه های سبزینه زده ای است که  بعد از وزش نسیم باد های بهاری ،  از زیر ته مانده ی برگ های  خشکیده و سیاه و له و لورده شده ی  روی سطح زمین پراکنده ، که هر روز در آن قدم  می زنیم ، بیرون می زنند ...

اگر در طبیعت سبزینه ی جنگل از دل زمین در می اید ،  جنبش سبزما شیره ی سبزینه گیش را ازته اعماق دل و ریشه های  پارسیائی نسل پاک جوانان مان می گیرد. در این روزهای سبز شاهد آنیم که چگونه  داریم از پس این سالهای سرد و سیاه و تاریک و اندوه  بیرون می خزیم ..

اینکه چه خواهد شد   ، نمیدانم ! اما  میدانم  حرکت تاریخ است  و  زمان رو به جلو .. و بازی  اتفاقات و جبر و اختیار ...  در پروسه ی  رشد و نکامل  پویشی   جنبش سبز ، هر کسی بر حسب ذات و توانش ، نقش وجای و جایگاهی  می یابد ، همانطور که  بعضی علف  می باشند ، بعضی خشکیده ، بعضی  علف هرز ، عده ای  بیشتر رشد می کنند  ، بعضی بوته هستند  و خیلی ها هم نهال  و یا درخت ...مهم  سبزینه گی  ماندنی آنها است ، همیشه  سر سبزی و شکوه و طراوت شان ..

جنبش سبز ، به تعبیر من ، خیزش ققنوس وار آرمان اصالت  اصیل خودمان است ! بازتاب  افکار سبز همیشه سر سبزی که این روزها شاهد مستقیم بر آمدن دوباره و باز زائی آن در جامعه ی دیکتاتوری دین زده ی  وطنمان هستیم .

 

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

 

پیش نوشت :

این مطلب را چند سال پیش نوشته بودم .. چند جائی هم انتشارش دادم و در  بی بی سی هم چاپ شد. الان که بعد از چند سال ، دوباره می خواندم آنرا برایم هنوز تازگی داشت . بازنویسی اش کردم و  برای هنگامه خواندمش !

 

1.  رو در رو با خود...

این اواخری هر جا می نشینم و یا در اینترنت بر خورد می کنم، می بینم و می خوانم و همه جا هی از چپ و راست می شنوم که زن های مان ، همه شان  با مردان شان - که ما باشیم !- ، مشکل دارند!

از طرف دیگر نیز می بینم که اکثر بعضی از آقایان هم ،که اگر اعتمادی به کسی داشته باشند ، خیلی درگوشی و با هزار مِن و مِن کردن یک جوری از شیوه برخورد بعضی از زنانشان - که غالبا برای رد گم کردن عنوان " زنان یکی ازآشنایان یشان" را به او میدهند - گله گی میکنند...

اینقدر زیاد از این بحث ها در همه جا و از همه کس شنیدم و خواندم و دیدم که بلاخره امروز در آینه خطاب به خودم گفتم :

« اگر چه تا بحال نه مادر و نه خواهرانم ونیز هیچ یک از دوستان دخترم و حتی همسرم و بلاخره دخترم که خودش دو تا پسر دارد هیچ کدام تا بحال شکایتی از من نداشته اند و نیز نه به جائی و نه به هیچ مرجعی نیز عرضه نکرده اند و علاوه بر این ها ، من هم  خودم ، با آنها نه مشکلی عمده دارم و نه از آنها گله ای ! پس مگر میشود آیا ؟! ... میشود آیا ؟ که! ...که! که شاید؟!... نکند که شاید واقعا منهم یک طرفه بقاضی رفته ام ؟و ... نکند که منهم مثل سایر مردهای دیگر جهان و بدتر از همه، به عنوان یک مرد آسیائی ، و حتی بدتر از آن به عنوان یک مرد ایرانی ، واقعا یک جانی بالفطره بوده ام و هستم و خودم هم خبر نداشته ام؟... یا شاید؟!... آخ شاید !!... نه!... حتما!!... نکند من عقده ای هستم ؟... آیا پدرم و خیلی از دوستان دیگرم که می دیدم و فکر می کردیم آنها هم مشگلی اصولی ندارند آنها هم ؟..،  یعنی ما ، همه مان ، همه پر از عقده بودیم و خود نمی دانستیم ؟... شاید باید بروم و خودم را به روانشناسان و روانکاوان نشان بدهم تا بکمک آنها شاید بتوانم کشف کنم که چرا من مثل تمام همه ی سایر مردها ، آنطورِِِی که این زنها میگویند: که ما آن طور هستیم و یا آن طور باید باشیم  و من  میبینم  که نیستم آن طور! و حتی نمیتوانم مجسم کنم که میتوانم بشوم آن طوری! که اینها میگویند و میخواهند که ما بایستی بوده می بوده باشیم ، نیستم ؟!...»

2. آیا من غیر طبیعی هستم

راستش همیشه ، از حتی از دوران نوجوانی هم ، بار ها دیده ام که وقتی می بینم که من در قالب  آن فرم  های کلی ای که اطرافیان ، دیگران و اجتماع آن ها را پذیرفته قرار نمیگیرم و به اصطلاح با « اون نورم » های اجتماعی  همخوانی ندارم اولش همیشه یک کمی بخودم شک می کردم و هنوز هم می کنم ! بعد ش هم  می آیم و با خودم هی کلنجار میروم . آنقدر خودم را می پیچانم تا .. به یک جمعبندی برسم . همه چیز ها را در مغزم می چرخانم ، بالا پائین می کنم ، سبک سنگین میکنم و آخر سر معیاری فرموله شده برای خودم می سازم ،  انتخاب میکنم و پایش هم می ایستم  تا زمانی که به دلیلی آن معیار خود  نیز زیر سئوال برود ... این روش عادتم شده است ... با این دید ، واقعیتش این است که میبینم حقیقتا هم یک طوری دیگری هستم ... و با این حرفها و گفته ها و شنیده ها و خوانده ها همخوانی ندارم...

 3. اقرار با صدای بلند:

اینجانب:

علیرضا بلاغی ،

متولد مشهد،

پنجاه و هشت /نه ساله .

ساکن هامبورگ .

تحصیلات تا مقطع دکترا.

شغل فعلی آزاد

اعلام میکنم که:

من بعنوان یک مرد ایرانی ، یک پدر ایرانی ، یک پدر بزرگ ایرانی و یا اصلا به عنوان یک مرد و یا حتی بعنوان یک شخص مذکر ، یک نرآدم ، از بدو تولدم تا بحال ، همه جایگاه و حالات حرفی و اسمی و فعلی و صفتی و قیدی ممکن را که در یک فرهنگ لغتنامه ای حجیم میتوان پیدا کرد را نسبت به زنان زندگیم  داشته ام و دارم.

من پسر مادرم ، برادر خواهر هایم ، دوست پسر دوست دختر هایم ، شوهر زنم ، پدر دخترم ، پدر بزرگ نوه هایم و پسر عمه ی دختر دائی ام ....و همینطور بگیرید و بروید جلو  ... بوده ام و هستم و چون موجود زنده ای هستم ، متحرک و موثر  و متاثر ، پس در خیلی از رابظه های دیگر هم  قرار خواهم گرفت و خواهم شد .  تازه علاوه بر همه این ها ، کلی هم نقشهای مختلف ، و گاهی حتی در یک آن واحد در چندین نقش مختلف ، از جمله : رفیق ، دوست ، همراه ، همپا ، یار ، یاور ، معشوقه ، مشاور ، مشوق ، بکن ، دهنده ، گیرنده ، پرداخت کننده ، بنا ، نجار ، آشپز ، حمال ، بار بر ، مدافع ، مهاجم و ... غیره را هم برایشان بازی کرده ام و خلاصه به هر سازی که زدند رقصیده ام ...

 شاید هم راست میگویند و  درست به دلیل همین متغیر در توابع بودن ها ، حتی شاید بایستی ، بر مبنای گفته های شما ها ، حتما در اولین فرصت بروم و بدنبال رواندرمانی بگردم که مرا معالجه کند!

این طبیعی است که در درگیر ودار مسائل روزانه  اگر چه در رابطه هایم ممکن است اینجا و آنجا ناراحت بشوم ، خشمگین شوم و به عصبانیت زود گذری هم شاید برسم ، اما این موضوع هیچگاه دلیل و بهانه ای نبوده و نمیتواند باشد که مرز انسانی را زیر پا بگذارم و از توهین و یا خشونت استفاده کنم.

اعتراف میکنم که من بر خلاف گفته های شما نسبت به تمام زنان زندگیم تا بحال نه توانسته ام و نه نمی توانم و نه می خواهم پرخاشگری کنم ، بیادم نمی آید که رفتار تهاجمی داشته ام ، بد دهنی کرده باشم و یا شخصیت آنها را زیر سئوال برده باشم ، ... و نه خشونت  داشته ام ... ونه مشت و لگد زده ام... بلکه برعکس آنچه گفته و شنیده ام سخت در تعجبم از این که:

آخر مگه میشود که آدم به دیگران و مخصوصا به نزدیکترین افراد و آنهم از جمله به نزدیک ترین زنان زندگیش یعنی کسانی مثل: مادر و خواهر و دوست دختر و همسر و دخترش تا خاله و عمه و سایر زنان دیگر مثل همکارانش و غیره ، اصولا به طرف مقابلش ، خلاصه ، توهین کند ! و یا شخصیت شکنی کند.

 من معتقدم که یک آدم بزرگ و عاقل و بالغ وقتی که با خودش یک دو دو تا چهار

تا ی ساده هم که بکند باید یک جائی از کارش خراب باشد که  اینطور رفتار نکند! ...

آخر مگر غیر از این هم می شود؟  

وقتی ما آدمها میتوانیم با طرف مقابلمان ، با هم ، بعنوان دو انسان ، با آرامش صحبت کنیم و حرفهای دلمان را ، بدون رو درواسی و بدون ترس ، شرم و تعارف با هم در میان بگذاریم و به هم بیان کنیم، بگوئیم و بخواهیم از طرف مقابلمان هم که او نیز بگوید و گوش تیز کنیم تا بهتر متوجه شویم که او چه فکر میکند و چه میخواهد و چه بینشی دارد و آنگاه سعی کنیم با مطرح کردن پرسش برای رفع ابهامات و نا روشنی ها و دادن پاسخ مناسب  جلوی سوء تفاهمات را بگیریم ... و با همین روش بسیار ساده با همفکری مشترک، با این امید که زمانی هم اگر مسئله ای پیدا شد ، هر دویمان وقت بگذاریم و سعی کنیم هر کدام از ما راه حلی برای حل مشکلمان بیابد و از طریق تبادل نظر و فکر ، هر دو بهترین و مناسب ترین راه را بجوئیم ، بیابیم ، پیدا کنیم و انتخاب کنیم و آنگاه دست بدست هم داده  به آن هم عمل کنیم  و نظراتمان را را جع به هر موضوعی با هم در میان گذاشته تا با کنه فکر و بینش همدیگر بیشتر آشنا بشیم تا بتوانیم  یکدیگر را بهتربفهمیم و بشناسیم تا بتوانیم هم را بهتر درک کنیم و راحت تر با هم کنار بیائیم ... مسلم است که از بودن و داشتن همدیگر بیشترین سود را برده ایم ، بالاترین کیف را کرده ایم و در گذراندن روزهای زندگی بیشترین همیاری را با هم داشته باشیم ... خوشبختی مگر غیر از این هست ؟

 من الان نزدیک بیست و چندسالی هست که با دوستم  زندگی میکنم ولی حتی نیازی نداشتیم که با هم به جر و بحث بپردازیم و یا صدایمان را بخواهیم برای اثبات درست بودن نظرمان بر روی هم بلند کنیم ... مثل دو تا آدم بالغ و عاقل داریم زندگی میکنیم و هر کدام از ما کاملا طرف دیگرش را با تمام موجودیتش کاملا پذیرفته و در این بیست و چندساله با هم بودن مان هر کدام از ما به تمام نیاز های عاطفی و روحیمان آنقدر رسیده ایم که میگردیم تا آن چیز های ناشناخته پنهان را که تا بحال تجربه نکرده ایم را تجربه کنیم...

هنوز که هنوز است با همسر سابقم رابطه ای خالصانه دارم و بعنوان یکی از نزدیکترین و قابل اعتماد ترین دوستان هم بشمار میآیم و به همین سان با تقریبا با تمامی خانمهای زندگیم که به طریقی و علتی با هم نزدیک و دوست و آشنا شده ام ... برای دخترم که بقول خودش بهترین پدر و رفیقترین دوستش هستم. برای تمامی خانم هایی که در دوران بیست ساله مغازه داریم با هم همکاری داشیم که هنوز برایشان بعنوان صاحبکار و رئیس (و نیز مردی) که میشود به او اعتماد کرد که اگر مشکلات مالی و خصوصیشان را با او مطرح کردند او به طریقی سعی در حل آن مینمود و میکند... و نه تنها با اینها بلکه برای هر کسی و ( خانمی) هم که به دلیلی و بگونه ای تماس داشتم و دارم  هم که بعنوان فردی (و مردی) قابل اعتماد و باصطلاح فارسی خودمان آدم (یا مرد) اهل و خوبی بشمار میروم ...

 4. حالا یک سئوال جدی:

آیا واقعا ، من با این خصلت هائی که از خودم بدست دادم بنظر شما یک مرد ایرانی نیستم؟ یا اصولا یک مردنیستم؟

من خودم همه جورش را دیده ام . و امتحان هم کرده ام . خودم را یک مرد خیلی خوب و حتی خودم را بعنوان یکی از مردهای موفق میدانم ! اگر باور ندارید فکر میکنید دارم الکی برای خودم یک چیزی میگویم ، خوب اینکه کاری ندارد ! از زنهای زندگیم بپرسید، همه شان هستند ! شاهد  و زنده!...

 5. پس نوشت : 

هنگامه ، زنی است که آگاهانه به سراغم آمد و با صداقت گفت که می خواهد از نزدیک مرا بشناسد. به هم نزدیک شدیم .

حالا که همین روزها آشنائی مان یکساله میشود ، می بینم سالی بود که عاشقانه و رومانتیک و پر از لحظات شاعرانه با هم بودیم ... 

بدون اغراق هر دو احساس خوشبختی و ارضا کامل همه جانبه ای در زمینه های عاطفی و روحی و جسمی و ... داریم و ...

با شوخی می پرسم : « بع بع ایت بودم ! »

جدی میشود و جوابم را میدهد :

« نع ! نع ! تو مرد مهربان ، نازنین و خوبم هستی ! آقای من هستی ! مرد من ! شاه . سلطان علی !! ... »..

می بوسمش  در آغوش می کشم او را ..

« چی بگم ! ملکه ی من ؟! »...

  

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

یک سر دارم و هزار سودا ! پانزدهم مهر 1388

پیش نوشت :

در شهر هامبورگ ، مثل خیلی  جاهای دیگر ، ایرانیان  دارند دوباره جان تازه می گیرند ... خبر دارم که همزمان چندین  گروه در حال انجمن سازی و سازمان  زدن های جدید  برای ایرانیان هستند ...  مثل  انجمن کانت ، انجمن حمابت از جنبش سبر،  و  سازمان همبستگی و انجمن مادران و  عیره ... چه  عالی ! چه کیفی می کنم من ....   ع. ب

 

همزمان با ایران ، در هامبورگ هم ، خیزش سبز ، بعنوان  بازتاب خشم خود جوش مردم ، به تقلب و ریا کاری رژیم  شروع  شد.  خیانت به اعتماد مردم هنوز خوش باور رای دهنده کاسه ی صبر  آنها را لبریز کرد.

 جنبش سبز آمد . روح  تازه ای  به خیلی ها دمیده شد  و عده ای دوباره  جان گرفتند و  زنده شدند و خیلی ها هم به جنبش  افتادند.

 در این میان  ، آهسته  و در گوشی بگویم  ،  تا به ردا و قبای بعضی ها برنخورد: 

پته ی خیلی  از آدم های  پیزرتی  و لی اما هنوز در گیر و بند  رویا های عصر حجری  شان درمانده ، روی آب افتاد. آدم های بی  عملی  که اگر چه  مجبورند قری از خودشان در آکسیون ها بریزند  ولی نه « حرفی نوئی »  برای گفتن داشتند  و نه « برنامه ی تازه ای » برای عمل . یک مشت پیرو پاتال ،  دائم العمر انقلابیون  سالخورده ی چپ و راست که حداکثر ، حرفشان همان  حرف های قرقره  کرده ی صد سال پیش شان است ، که آنرا هنوز هم  میخواهند به خورد مردم بدهند. 

این ها همان هائی هستند که  خودشان  ،  در حد  توان خودشان  ، بالاخره با خوردن در و دیوار بهم دیگر ، دم و دستگاهی را در حد محفل  و خلوتکده ای برای خود و عده ای از مشتریان شان که به رفتن  به مجلس اینان عادت شان   شده ، در شهر برپا کرده اند ... یکی اش مثلا همین ایرانستانی های خودمان ...

دلم برای آن همه انرژی  از دست رفته و جایگاهی که این ایرانستان ،  با آن سابقه ی طولانیش ،  در شهر در میان ایرانی ها می توانست داشته باشد و  ندارد  می سوزد.  نمیدانم چرا خیلی ها ، با سماجت می خواهند به  رفتن  به کج راهی که خطا است ادامه بدهند ... ایرانستان ، جائی که سید ترقه  و یاران ، با هزار ترفند و شامورتی بازی ، خودش را با چنگ و دندان  بر آن قالب کرده است ...         « راننده » ای را می مانند اینان ، که  از ،  مثلا از مرکز اتوبوس های بارمبک و یا  اپندورف ، میخواهند مردم را به  سمت فرودگاه ببرند .. به هر دلیلی این راننده  سر از نقطه ی کاملا دیگری ، بگوئیم مثلا ، ایستگاه مرکزی قطار سر درآورده است ...  و این راننده خسته ی خواب آلود نه حاضر است عیب و ایرادش را بپذیرد ونه از پشت فرمان پائین بیاید ... 

کاش فقط تحلیل بردن انرژی بود و وقت و از دست دادن فرصت ها ... 

چه بگویم که دلم می سوزد ولی جای حرفی نیست و هنگامه هم تائید می کند  که :

« بابااااا  این ها مگر سرشان میشود !!! »

 درست می گوید او  . با زیر لب گفتن :

« ..راست  میگوئی عزیز ! ....  خلایق را هرچه هست همان لایق !!!  »

ازخیرش می گذرم ... ساکت میشوم  !...

پیشنهاداتم را در باره ی ایرانستان ، آن زمان ها ، یعنی حدود دوسال و نیم یا سه سال پیش ،  از طریق پروتکل های کتبی  ، خطاب به هیئت اجرائی  آن زمانش و بعد هم  از طریق نوشته ای  حدود پنجاه – شصت صفحه ای  تحت عنوان :« طرحی عملی برای پشتیبانی و حمایت از خارجیان به زبان فارسی » در وبلاگ  MCDIF   ( به آنجا مراجعه کنید ) بطور جمعبندی شده و منسجم نوشتم و در اختیارشان گذاشتم  ...

از آن زمان هم که تا بحال بجز شرکت مرتب در برنامه ی  دولنا بازی ، فتیله ی فعالیتم را در آن جا ، خیلی  آگاهانه  ، به حداقل ممکن رسانیدم وعملا هم  رسما  هم خودم را در هیچ یک از ماجرا ها ،  بحث و گفتگو ها و غیره نیز درگیر نکرده ام .... فقط گاهی که ، بنا به قول همکاری عملی و مشورتی  ای را هم که به آنها داده بودم ، هر زمان لازم شده بود ، بدون  در شیپور جار زدن ، به موقع ، با وساطت های پشت پرده ای این جا و آن جا کار هائی بنفعشان انجام دادم  و ... 

 بخودم قبولانده ام  که

« این ها همین هستند و  واقعا سعی شان را هم  با نهایت دلسوزی  انجام میدهند ولی  اینان  همین هستند و کار ها به روال رفتارشان  انجام میشود ...»  و امیدوارم 

«  از پسش در آینده نیز بهتر از قبل بر آیند....» 

حودم که مدت هاست وقتم را دیگر کلا با خیلی از این ها تلف نمی کنم  ، روی سخنم هم  نه ایرانستان بود  و نه  « مرکز توانبخشی خانه ی سلامتی آریانا » . فعلا که بیشتر اوقاتم را صرف  انجمن به ثبت رسمی رسانیده و معتبر و روز بروز  در شهر شهرت یافته ی « ISD  » میشود. همان  مرکز ارائه ی خدمات اجتماعی  به خارجیان   یا  Interkulturelle Soziale Dienst e.V.( کلیک کنید) که حتی شهرداری بخش هائی از شهر هامبورگ  قصد دارند آن را بعنوان « سازمان مادر» ی که با زیر پوشش قرار دادن سازمان های مختلف فعال  برای خارجیان شهر ، فعالیت آنها را از طریق ، ای . اس  . دی  با هم  هماهنگ کنند و انسجام  بخشند  تا شاید بشود مشکل  پراکندگی و تداخل و چند باره کاری  را کاهش داد.

 

 در ضمن حرفی دارم  با دوستانی که در این جا و آن  جا  در حال ایجاد  سازمان های نوئی هستند که منطبق با شرایط فعلی روز ، برای جوابگوئی  نیاز های کنونی ایرانیان  در شهر اقداماتی انجام دهند :

«  دوستان ! خوشحالم که نیاز و ضرورتش را درک کردید ! و آفرین می گویم  که آستین بالا زده اید ! امید وارم سنگ پایه اش را درست بگذارید ! دوستان  باید  از تجربیات چند ده ساله ی تلخ و شیرین ایرانستان آموخت ...

چیزی عرضه کنید که نیاز روز و خواسته های بالقوه ی ایرانیان شهر  را جواب گو باشد  و به انسجام و همبستگی نیروهای ایثار گر موجود  کمک کند . حیف از انرژی و عشق و سرمایه روحی  و جسمی و عاطفی  و وقت و زمان و توان است که  بیهوده  دود شود و بخار شود و به هوا برود ... » 

 

کاری از دست وقلم و تجربه ام برآید بی دریغ آماده ام !... 

 

 

 

    

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

سالگرد ... یازدهم مهر 1388
 

داره یکساله میشه ، رابطه ی با هنگامه  را می گویم .  چه زود گذشت.  هنوز هم گیجم ...

بهارم توی زمستان بود و بهار ، عجب بهاری !  تابستان رفت و فصل پائیز...

در این حدود شصت سال ، فصل  ها را به این خوبی حس نکرده بودم....

 

مینا به هنگامه گفت :

«علیرضا  فقط برای سه ما میتونه یک جا بند بشه !».

فرشته که  می کفت :
« فقط یک هفته ! »..

خودم باورم نمیشه :

« یکسال ؟!... »

 

توی این یکسال  شده ام  ماشین ظرفشوئی  ، مدیرخرید ،  مامورحمل و نقل و باربری و ترابری ! آشپز و  شاه و سلطان ....

 

شاه  !  خوب خودم هم همین را همیشه می خواستم ...

یکی از وظایف شاه و سلطان  هم همین است  که موظف ومسئول  به برآوردن نیاز های رو به تزاید  و سیر نشدنی روحی و جسمی و جنسیتی  حضرت علیاحضرت ملکه ام هم باید باشم ...

 

ترازنامه ی یکسال پیش نشان میدهد  که کارنامه ی موفقی داشته ام .

صلاحیتم  ار طرف ایشان با بوسه ای عاشقانه مورد تائید  واقع شد

و بکوری چشم حسودان می رویم ببینیم  امسال را چه می کنیم ؟

 

ظرف ها را با هم شستیم ، شیر برنج خوبی  پختم امروز..  برایش می خوانم آنچه دارم می نویسم .. او می خندد :

« هیه .. هیه .. هیه .. »

و می گوید :

« اگر حوصله داری برویم قدم بزنیم  توی این هوای خنک  ...  روز قشنگی است  .. نه ؟ »

گفتم :

« بزار این را بفرستم تو اینترنت بعد برویم ... »

 

  

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

شاهد تازیخ .... هشتم مهر 1388

1

این « روز یاداشت » های نوشته شده دراین جا  یک جوری باعث شده که خالی شوم  ...

توی فیس بوک  وفتی یکی دو فیلم از تظاهرات جوانان را دیدم نوشتم : « این خیابان و این تظاهرات مرا بردند به دوران جوانی و همان  خیابان هائی که  چهل سال پیش من هم همین کار ها را می کردم !! » ...

من هم آنروز ها مثل این ها همین طور و در همین خیابانها  تظاهرات می کردیم ...  با همین شور و شر و حرارت ها...

2

محتوی خواست ها چقدر عوض شده ...  و چقدر شرایط  برگشته است و رو به عقب رفته همه چیز....

ما از کلی آزادی های اجتماعی برخوردار بودیم و میتوانم به جرات بگویم :

« خوشی زده بود زیر شکم و کون و همه جایمان ...  »

و واقعا با صداقت می گویم :

« خاک بر سر ما ! چه نعمتی را ، از دست دادیم !!! و قدرش را ندانستیم !»

ما جوان بودیم و خام و دلمان خوش بود به  دنیای  آن سوی دیوار ها ، شهر صبح ،  آن ور این  خارستان .. ( استعارات  اشاره به جامعه ی  شوروی سوسیالیستی (! ) و باور کنید هیچ کس نمیدانست  واقعیت ها ی پشت پرده ی آهنین چه بود ..

در مقایسه با آن زمانها : بچه های این نسل میدانند .. خیلی .. باسوادند ... و  روشن ...

« ما گاو بودیم ! و دنباله روی  چشم و گوش بسته ی  « ایسم  های وارداتی » و  حداکثر چیزی عین همین جوجه بسیجی های خام و کله پوک ! ... 

3

ای کاش ... این جوان ها  و آن شاه و آن زمانها این زمان می بود و همه به هم می رسیدند ...

متاسفانه  این شا ه زاده  ما خیلی بی بخار است ... و قاب دسامال چی هایش  خیلی  متملق !  اگر نه  آدن می توانست از او به عنوان یک شخصیت سیاسی متفکر استفاده کند... و نه از موسوی و کروبی و یا قالیباف ...  هاشمی  که فعلا لرزش گرفته که مبادا سیستم به هم بخورد  و او کل اجمعینشان را باد  ببرد ...  بازم آفرین به همین مهدی لر کله شق !

 

4

بازم دم فصل سبز این روزه ها گرم  که روح ما را هم سبز کرده است  ... 

احساس کاج بودن و صنوبر بودن دارم ...

و این را هم مدیون فرهنگی  همیشه سبر ما که  خودش از خاکستر خودش میروید و می زاید و  حودش سرچشمه ی زایش و باز سازی  ساختاری میشود که از عمق عمیق اعماق دل پاک جوانان  وطن  ، با همپرسی  از هم ،  و بدون  تکیه به این و یا آن  « ایسم » و فلسفه ی فلان کس و .... ، برای اولین بار در تاریخ  ، کورمال کورمال ، خودشان  قدم به قدم و گام به گام  با تجربه ی خوشان  دارد شکل می گیرد و فرم می پذیرد.....

5

برایم جالب است که چند ملای عصر حجری تا کی و چطور می توانند بر این سیستم پوسیده ی ورشکسته ای که حاصل سی سال استیلاء خودشان است ...  و جالب تر اینکه اینان  با این حلقه ی کودتا گران  چه خواهند کرد ...

اینان ، این « گروه مداحان و کارچاق کن هائی که در زپر شال ولای عبا و درز قبا و حلقه ی عمامه شان  تخم گذاشته و زیر دست خودشان پرورده و پروار شده کودتا کرده اند و عملا قدر قدرت مطلقه هستند . بی پروا و بی حیا و شرم می کنند  هر چه بخواهند ...

گروه نو ظهور و تازه به دوران رسیده  ی  دم به هم گره زده ای که مافیائی وار با شبکه های آشکار و پنهان شان  با استفاده از مزایای قانونی  و سواستفاده از امکانات بی حد و مرز دخالت در همه ی اموراز طریق مختلف آشکار و پنهان  قاچاق و رشوه و رانت خواری با در دست داشتن ماشین بورکراتی  کابینه و دولت و مجلس  و قدرت وارتش و سپاه  مسلح و زندان و سیاه چال و حاکم شرع و قاضی عرف و مال و منال مالی بزرگ و اقتصادی کلان و ...  دیگر شورش را در آورده است .. تقلب اجتماعی  ،  دروغ پشت دروغ ، دزدی های کلان ،  غارت بیت المال ،  بگیرو ببند بی رویه ، به اسارت کشیدن و به بند کردن  هرکسی که میلشان بکشد  ،اعمال  انواع و اقسام تعرضات جسمی و رو حی و روانی  و تا حتی  انجام شنیع ترین تجاوزات جنسی ..  تا کی می توانند  بکنند و کسی به آنها چیزی نگوید ؟ !!!

کودتا گران را  فقط در چهار چوب برنامه های  داخل کشور مطرح کردم ... ولی سیاست بیرون از کشور و وابستگی شان به  روسیه و چین و غیره و ... را نخواستم  اشاره ای بکنم ... واز رویش گذشتم ...

7

رو در روئی  جبهه  کودتا گران  با جبهه ی مردم و جهانیان حتمی است . ولی این که این برخورد چگونه  و چه روالی و چقدر درد آور باشد را آتیه به زودی نشان خواهد داد ...

و ما هم اکنون شاهد آغاز این پروسه ی تاریخی هستیم ...

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

مثل خیلی از « قدیمی » ها دوری از ایران را ، ما  ، در این جا ، مخصوصا زمانهائی که در آن جا  پراز حادثه های خبر ساز است ، خیلی حس می کنم.


واقعیت این است که خودم ، تقریبا ، بجز  همین  لپ تاپ قراضه و کامپیوترسرکارم ، هیچ دریچه و پل ارتباطی با آن طرف ندارم ،  تا از آنجا،  هر از گاهی  ، برای یک چند لحظه ای کوتاه شاید ، نیمه نگاهی بیندازم به گوشه ای ازبه قول نوریزاده « خانه ی پدری ». 


اکثرهمشهریان هموطن که ازطریق تلویزیون های زاتلیتی شان  به جهان می نگرند  هم  یا همان خرف های تلویزیون میلی ضرغامی  را غرغره می کنند و یا  کانال واتی هستند  و پرچم شیرحورشیدی  و یا طپشی  هائی که  اسم و رسم هزار خواننده ی جوان و تازه نفس را بهتر از  اسم بچه های  برادر و خواهر خودشان در ایران را می دانند...

 

حالا این معجون درهم جوش ، همه شان در عرض این صد روزآمده اند وانقلابی شده اند . شده اند آش شله قلمکار و یا حتی آشپزی دایه تر از مادر ..


یک عده که اصلا  شده اند سبز پوش سبز پوش! ( چه شانسی  آورده اند اینها ، چون رنگ مزون مد بهار و تابستان امسال رنک سبزپسته ای تا سبز سیدی بود! ، مثل رنگ قهوه ای تیریاکی ای که در این روزهای پائیری  دارد کم کم مد روز میشود ...


عده ای هم اصولا با سبز و جنبش سبز و اصلا هرچی و هرچیزی که سبز است مخالفند . حرفشان هم این است که « رنگ سبز،  سمبل  مذهب و دین و اسلام و سید ها است »  و این ها از آن نفرت دارند ! و برای همین هم  اینجا آمده اند تا از شر آن ها راحت شوند.

این گروه به همین دلیل  حتی  به تظاهرات این جوانان « گول خورده » ی « ساده لوح و خام » هم با بدبینی نکاه می کنند و  اه و اوف و پیف و پاف کنان از جائی که آن ها تجمع کرده اند هم می گریزند . بیشتر این ها ، بعدا می روند یک گوشه ی دیگر و شروع می کنند ، زیر پرچم های  سرخ و یا شیرو خورشید نشان  خودشان ، به شعار دادن..


بعضی هم با سوء استفاده ازهمین موضوع رنگ سبز ، بهانه  ی خوبی یافته اند  برای مخفی کردن بی عملی و بی تفاوتی های  شان در پس آن و می گویند  : « اییییی باباااااا !  این ها همه بچه آخوند هستند...  تازه یک ملا که بره یکی دیگه جاش میاد .... » ....


خیلی ها هم شاغل هستند و کار وخانه و زندگی دارند و « مثل این  بچه  های دانشجوی بیکار » وقت این کار ها را اصلا و ابدا ندارند ..

 

از ایرانستانی ها هم که توقع نمی شود داشت.  ده یارده سالی این ها حتی بر سر یک چیزی که سه رنگیت  پرچم ملی را تداعی کنند هم به جان همدیگر می افتادند .  تازه با هزار  ناز و کرشمه  که توانستیم  تابلوئی  با آن پس زمینه ی سه رنگی ، را بدیوار بکشانیم  شاید چند سالی طول بکشد که برای  « حداقل همبستگی نشان دادن » با جنبش سبز  یک چیزی را مثلا دستمال  و یا پارچه ای سبز  را به در و یا دیوارش  آویزان کنند !

 

نمیدانم !

ولی دلم  یک جوری برای « داخلی  ها » ئی  می سوزد که به « خارج کشوری ها » دل خوش کرده اند...


این ها هشت شان گرو نه شان است.. از آنجا رانده و از این جا مانده ، خودشان پا در هوا مانده اند !

 

در جلسات فرهنگی  حرف ها ، نه بحث ها (؟!) ، همان تکرار همان حرف های خاله پیرزنکی  تکراری  صد ساله پیش است..  نه بحث و نه مسئله ی روز بحث می شود و ... جو هنوز همان است که همیشه بوده ...  سیاه و سفید بینی ، دسته بازی ، رفیق و دوست بازی ، من و مائی  ، متلک و مزه اندازی ، پشت سرهم حرف زنی ، پشت سرگوئی های بی مسئولیت  ، توهین وتحقیرو تخریب شخصیت ، جبهه و جبه گیری  و باند و باند بازی  ، آت هم از نوع  « حرفی » اش  چون  همان  کسی که از « فلانی » ها  کسانی را ساخته بود که دشمن و  ضد انقلابی و ... هستند ، با رو برو شدن ، همدیگر را در آغوش می کشند و ماچ و بوسه باران می کنند و بعد از سلام و علیک و کجائی  بابا ؟ چرا زنگ نمی زنی ؟ و خوب بگو ببینم چیکار کردی با فلانی و ...  دلم تنگ شده بود  برات  ! وقت داری  بریم قهوه بخوریم بعد از تظاهرات ؟؟

 

من که  ترجیح میدهم  همان پای کامپیوترم  بنشینم و« اخبار» را از آن جا ، دنیال کنم .

به کوله پشتی ام روبان سبزی گره زده ام ،  که خیلی از آلمانی ها بخاطر آن ، سر صحبت را سر مسائل ایران  با من باز می کنند .

در برنامه های مختلف شهر هم  سعی می کنم ، شال گردن سبز دور گردن بسته ، شرکت کنم .. (مثل اینجا) 

بعد ازختم برنامه هم سرم را می اندازم پائین  و آرام برمی گردم پای کامپیوتر.

اخبار را در این جا و آن جا  دنبال می کنم. مطالب جالب و نابی  را ، که  ده دقیقه بعدش دیگرکهنه میشوند را لینک میدهم و می گذارم توی  « فیس بوک » ام  ...

طفلی کامپیوترهم که از صبح تا شب و از شب تا صبح برای خودش روشنه و هنگامه و من  یک سره پای اون شیشت عوض می کنیم ... امروز می خواهیم برویم و یک لپ دیگربخریم که  شاید دیگربا همدیگر  اینقدر سر کامپیوتر دعوامون نشه !!!                                                                                                                                          

.  

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

 

اواخر سال های چهل و اوایل سالهای پنجاه  بود . آن روزها  تنورجنبش دانشجوئی در سطح جهانی ( و به اصطلاح " چپی بودن " ) حسابی داغ بود. از هیمه هایش ، در همه جا ، حسابی شعله بر می خاست و لهیبش دامن  ما جوانان  را گرفته بود...  من هم  بنوبه ی خودم ،  آنروز ها ، جوان بودم و پر شور و شرر...  در ایران ، در انجمن های مختلف دانشجوئی و برنامه های جنبش دانشجوئی ، برگزاری و شرکت فعال درشب های شعر و تئاتر، سازماندهی  کتاب سرا در سالن غذاخوری دانشگاه ...  و بعد ها در خارج کشور با جنبش چپ  و مخصوصا  بخاطر خط فکری ام  بیشتر، بعنوان هوادار ، با بچه های ( ! ) " پیکار خلق " ـی  وبعد ها " پیکار"   همراهی و همکاری می کردم ...

یاد آن روز را فراموش نمی کنم . پدرم ، نشسته بود و با هم  چای می نوشیدم و گپی صادقانه می زدیم ... اواخر شهریورماه  بود. پدرم برای معالجه ی قلبی به همراه مادرم آمده بود اینجا ...  فکر می کنم  حدود  سی و پنج / شش سال پیش ، دقیقا سی و چهار سال پیش بود.... او آن روز سعی می کرد پدرانه نصیحتم  کند :

" پسرم ! دست از از این کار ها بردار ! این کار ها آخر و عاقبتی  ندارد!..  " ...

 او میدانست از چه حرف می زند . رفت در عالم خودش فرو و مرا برد به گذشته های دورش و.. تعریف کرد از دوران جوانیش :

" آن زمان که  در سن  حالای تو بودم ، تو تازه متولد شده بودی ، من روزنامه ی  "کارگران خراسان " را بیرون میدادم ..." ..

او سردبیرروزنامه بود . روزنامه ای که از خط سوسیال دموکراسی  ( کمونیستی ) حمایت می کرد!

پدرم تعریف  می کرد از قضیه  ی برنامه های جنبش ملی آن زمان ف سالهای سی ، مصدق ، کودتا ، نقش احزاب و دیدگاه  مردم  .. و از این قبیل  و اینکه  او را گرفتند و  دفترش را بستند و او را ( در میدان فلکه ی آب ) ، جلوی دفتر روزنامه اش  شلاق زدند! ". 

او ساکت شد . جو سنگینی ایجاد شده بود.  می دانستم که او تقریبا تمامی نمایشنامه های رادیوئی  ( " داستان های شب " ) و پیس های تئاتری ای را که می نوشت هیچگاه  با نام  اصلی اش انتشار نداد....  پدرم بعد ها شغل معلمی را انتخاب کرد و تا آخر عمرش هم به عنوان دبیر ادبیات ، با بچه های  دبیرستانی سیکل دوم کار می کرد . ( و آخرسرهم ، در مدرسه و سرکلاس درس  ، دچار سکته شد !) . او معتقد بود که :

" باید نسل جوان را کمک کرد  ...  به آنها آموخت تا قابلیت فهم و درک و شعور آنها را بالا برد تا آنها بتوانند از"خرد" خودشان استفاده کنند ! ... " 

و من باید صادقانه بگویم  ، من نفهمیدم  او را ، آن روز ! 

آن روز ها  جوان بودم . جوان و پر از شور " چپولیت " .  با پرخاشگری خاص ناشی از غرور جوانی ام . آن روز  به او گفتم :

« پدر اگر آن روز  شما ول نمی کردید ! و باز هم ادامه  میدادید ، قضایا را ، حالا من مجبور نبودم این  کار ها را بکنم »..

پدرم  ساکت شد.  قطره ی اشک گوشه ی چشمش را پاک کرد و دیگرهیچگاه به من چیزی نگفت !...  

 به یادش این شهر را  تقدیم می کنم :

قصه های شهر ما

 (۱)

روزگاری که نه چندان  دور

شب

بر شهر حکومت می کرد

وسکوت بود

وگلو ها پر بغض فریاد.

 

چشم ها

خیره به دستان پدر

        که جوان بود

و پدر :

چشم به افق دوخته بود!

 

(۲)

عاقبت

پدرم خسته شد  و

دست بدست دگران داد

و پدر

خورشید را دید که در دستانش می شکفد

 

(۳)

بغض ها ترکیدند

و حکومت را مردم

به روز بخشیدند!!

 

(۴)

اکنون،

بعد از گذشت سالیانی که نه چندان بیش

باز شب

با بالهای سیاهش

بر شهر پرواز  می کند!

 و سکوت باید کرد...

 چشم ها خیره به  دستان پسر های  پدر

و پسر های پدر

ما

چشم به افق دوخته ایم !

چه خیال عبثی ست

برخیزیم !!

  

و ما برخاستیم  و آن شد که شد ..و دیدیم که چه شد .. و نفهمیدیم که چگونه  شد .. که  در و تخته ها به هم خوردند  و یک مرتبه    " موج  سیاه اسلامیت خواهی "  بر جنبش  سوار شد...  امام را  در ماه دیدند  .. و آن شد که  حاصلش  بعد از سی سال  این شده است ...

ما چپول های ایرانی این جائی  ، در خارج از کشور، همانند مهاجرین و خود تبعید کنندگان ، شلاق نخورده ، خودمان را عقب کشیدیم و ساکت ماندیم و... به امید  سرنگونیش ، هر کس دلخور و سرخورده از خطش ، قرقر کنان ، سر به زیر انداخته ، به سمت و جانبی رفت... یک گروه پیزائی باز کردند ، خیلی ها راننده   تاکسی شدند ، دکاندار و بقال و چغال  ، نوار فروش و کیوسک و ... یک چند تائی هم  دائم الچپ حرفه ای ، شهره ی شهیر شهر ، هنوز در همان خواب و رویای عصر حجریت شان گیر و درمانده ،  پرچم چگوارائی در دست از جامعه ی فاضله ی سوسیالیستی شان دست بر نمی دارند ...

سال ها گذشته است از آن زمان . نسل ها عوض شده اند. زمانه برگشته است .. فساد حکومت ارتجاعی در تمام سطوح به تمام سیستم ریشه دوانیده و بر اقشار اجتماعی و روابط  انسانی جامعه  اثر مخرب و منفی  خودش را گذاشته است ...

کشور همان کشور است  و خاک همان خاک ... اما  زخم ها شدید تر و دردش بیشتر است ...

 در این سی سال کلی  انرژی  و نیرو ثروت های  طبیعی  به هدر شدند و بر باد رفتند ...

 و حالا نوبت عمل و ابراز نظراین نسل  جوانان است . نسل فرزندان ما .  که بی اعتماد به ما ها ، به پابرخاسته اند. آن ها دیگر عمل می کنند . حرفی نمی زنند . برخاسته اند و با مشت گره کرده و ساکت شعار می دهند : " مرگ بر دیکتاتوری ! " . آنها خواستار حقوق حقه ی اولیه ی طبیعی انسانی مدنی خودشان هستند ..

 اگر چه ما اسماً  مردمی  هستیم  که  بار فرهنگی  چندین هزار ساله تاریخی ای را یدگ می کشیم ...ولی  عملا  تا بحال از پوچی  ] با عدم اعتماد  به  فرهنگ اصیل پارسیائی مان ،  به هر " ایسم " و " ایده "  و " رهبریتی " ،  تن دادیم ...

این نسل اما ،  می بینم و از این بابت خوشحالم و به اینان می بالم ،  که  این نسل  جوان ،  با فهم و بینش زیادش ، درک و شعور و سطح بالای  سواد سیاسی و خرد جمعی خودش ، جنبش موج سبز را از دل خودش دارد  بیرون می کشد ...

 پدرم نیست ... ولی اگر می بود ، مطمئن هستم ، او هم همانند من ، پشتیبانی می کرد از نسل فرزندانم ...

شال سبزی دارم و به کوله پشتی ام  پارچه ی سبزی بسته ام ... 

و سعی می کنم در کنارشان باشم  وپا به پای آنها در برنامه های مختلف شرکت کنم ...

خواسته های درست روشن و به حقی داریم ، که تنها با پا فشاری بر آنها ،  می توانیم با همبستگی و پشتیبانی خودمان ، آنها را بدست بیاوریم ...

 

 

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

 

 احساس می کنم که مدتی  است که به خودم ظلم کرده ام . حساس یا شاید باید بگویم شده ام احساساتی .

یک جوری پراز باد شده ام ، آماده ترکیدن هستم . آماده ترکیدنم . به کوچکترین  تلنگری عکس العمل شدید نشان می دهم . دم از آرام بودن و رام شدن می زنم ولی درعمل خیلی ناآرام هستم ... ناآرام .. ناآرام .. مشوش.. احساس می کنم خنده هایم هم دیگر ته کشیده اند . 

مدت ها است که دیگر از ته دل دیگر نمی خندم .  چقدر شانس آورده ام که هنگامه  زنی مهربان و خندان و بشاش و شوخ طبع است . خیلی به من  می رسد . بهم حال می دهد . هر بار که پائین می روم با محبت دست مرا می گیرد و بالا می کشاند مرا ... خوشحالم که دارمش ! کیف می کنم از با او بودن ... و من هم سعی می کنم  به شیوه ی خودم به او حال دادن . دو نفر هستیم که از بودن با هم  هردو سود می بریم . همدیگر را دائما لمس می کنیم . در آغوش می کشیم و بوسه باران می  کنیم هم را .  از بودن با هم خوشحال هستیم ...  

حقیقتش این است که با او ، امسال ،عمق فصول را لمس کردم . در آخر پائیز با او آشنا شدم . در زمستان گرم ترین ، نه بل داغترین روز هایم را با گذراندم . با هم تجربه کردیم تورم عشق را . خیزش و رشد جنبش سبز را زیر پوست درختان دیدیم با هم .. بهار را .. تابستان را .. و حالا که آغاز پائیز است ، بخود خزیدن دوباره ی درختان را ، زرد شدن تک تک برگ ها  را ... 

با هنگامه ، خودم را شناختم دوباره و لمس کردم رابطه ی عشق و عاشقی را .. 

 میدانی آنچه مرا بیشتر از هر چیزی خوشحال تر کرده است این است که خیلی با هم همسنگیم ، همراه ، همگام ، برابر و مکمل همدیگر .. 

  

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

الان ، اینجا ، حالا ... سی ام شهریور 1388

آدمی تا خودش  در فازش نباشد نمی تواند  درک کند که دیگران  چه می گویند و چه می کنند!

مثلا  در مورد  « بحران میان سالی »  که معمولا دامنگیر خانمهای  بین سی – سی و پنج  تا چهل می شود و غالبا  به سراغ  آقایان  چهل تا پنجاه می آید....  

بحران میان سالگی در ظاهرا با یک  تلنگر خوردن از یک عنصر و عامل  خارجی آغاز میشود.  آدم را ناگهان به خودش می آورد. 

در ابتدا دچار کمی گیجی. ماتی و تردید می شود  و سپس می افتد  به حساب و حسابکشی  از خودش .  در این مرحله معمولا انسانها  ذره بین در دست ، با زیر و رو کردن  موقعیت و جایگاه ، خودشان را بر حسب شرایط و مسائل می سنجند.

این جا است که آدمی  با توجه به  درجه ی همخوانی و همآهنگی واقعیات با  خصوصیات شخصیتی  و میزان وفق داشتن آن ها با توان و استعداد های  خویش خودش ، انسان ، با حس خوب موفق بودن  و ارضا ( و یا با حس  منفی  نارضایتی ) از خود و محیط  و پیرامون و اطرافیانش ، سعی می کند  با آغازی دوباره  « زمان  کم  باقی مانده » اش را به  بهترین نحوی  مورد استفاده قرار دهد.

در این مرحله  آدمی ترغیب میشود که با سرعت زیاد سعی کند به جبران عقب ماندگی هایش برآید . او می خواهد از این « فرصت خیلی اندک  و کم » حداکثر بیشترین بهره را ببرد! 

با خودش  و دیگران به رقابت بر می خیزد. حتی از خودش  سبقت می گیرد. دائما تحت فشار است. نا آرام است و مشوش.  حریص است و طماع . غالبا با زیاده روی  بیش از حد تا مرز های اغراق و سوء استفاده از توانائی هایش بر می آید . همیشه زیر فشار است . همیشه در اشترس . همیشه دیر است . و همه چیز کم ...

در شعری این رفتار طبیعی  آن زمانم را  به خوبی تعبیر کرده بودم :

« ...بکن ! بکن !/  .. بخور  ! بخور !/  که جمع  می شود  این سفره ی گشوده ی تقدیر !! ...»

 

خلاصه اگر  بگویم :

در این مرحله آدم  « شورش » را در می آورد و هیچکس هم جلو دار آدم نمی تواند بشود.... با غرور هم اعتراف می کنم  خود من هم شورش را آن زمان ها  در آوردم ! و از این بابت به خودم میبالم و خودم هم از خودم متشکرم و راضی ..

اما حالا ... چی ؟؟؟؟

این مقدمه را گفتم تا شرایط و حالت روحی کنونی ام را درک کنید .

اگر چه  هنگامه مرا به سخره می خندد و هنوز باورم ندارد.  ولی من ، خود که میدانم  کجای کارم . مردی هستم در آستانه ی فصل سوم ، فصل پائیزی عمرم پائیزی . دوران مشهور به  « پا بسن گذاشتن »..

سخت است پذیرفتنش !  باور کنید ! ، باورم نمی شود که به این  سادگی و به این سرعت گذشت  تا به این مرحله رسیدم .. چه زود ...

احساس  عجیب  « مسن بودن » دارم ولی رویم نمی شود  رک و راست بیان کنم ... ولی حس  « وارستگی » و  « جا افتاده شدن » اش را  بخوبی نشان میدهم.  یکی از بهترین خصوصیات  این « دوران جا افتادگی و پا به سن گذاشتن ( 60 + )  در این است دیگر  فاز حرص زدن و ولع داشتن از سر آدم می پرد... آدم آرام میشود .. آرام و رام ..

آدم یک جور دیگر عمل می کند ! با تمانینه (؟!) ... از سرعتش می کاهد  و دیگر در خط تقدم زندگی سبقت نمی گیرد.. آهسته تر می راند.. با دنده ی سنگین .. عجله ای ندارد و به دیگران راه میدهد ..

برای من  مهم این است که  « هستم » و « شانس  استفاده  از شرایط و امکانات » را دارم .. دیگر برایم دلهره داشتن و احساس  دیردیر شدن مسخره و راستش را بگویم کمی  بچه گانه و یا شاید هم بهتر است بگویم ، ببخشید ، شاید حتی احمقانه بنظرم می رسد !

از زمانی که آرامتر شده ام ، زمان برایم کش می آید .. آرامتر شده ام ... هرچه آهسته تر  بهتر .. چه همه وقت دارم ، آه دارم از بودن و درک عمیق زندگی و حس زیبائی ها ،  لمس جلوه های هستی  کیف می کنم ..  بجای  شور برای انجام  و کردن کار ها  لذت می برم و افتخار می کنم به  نکردن خیلی از کار ها ...

دلم میخواهد  آرام به کنجی بخزم  و تماشاچی باشم و گاهی هم از روی تجربه نظری بدهم ...

تکیه کلام هایم  شده : آرام بگیر ! ، چقدر هول می زنی ! مهم نیست ! .. خودش درست می شود !

ظاهرا به نظر می رسد ( و این اواخر بار ها خیلی شنیده ام  و در عمل هم می بینم ) که خیلی آهسته شده ام !

 

آهسته ام ؟  فکر نمی کنم !  ریتم خودم را دارم و سرعت خودم را...

نه ! آهسته نیستم ! نه ! شل و ول نیستم ! نه  پیر پاتال نیستم !  فقط میدانم  که نمیدانم چه ضروریتی دارد که بی خود و بی جهت باید عجله کنم  و هول بزنم ..

احساس می کنم  آگاهانه دلم می خواهد یک جوری فتیله هایم را  پائین بکشم .. شاید  می خواهم در مصرف انرژی و زمان صرفه جوئی کنم ؟  نمیدانم ...  برای من همه چیز تبدیل شده است  به حال بردن از لحظه و حال کردن از خودم  و زندگی و از با هنگامه بودن .. حال دادن و کیف کردن  از هر چیز  الان ،  اینجا و حالا ...

 آیا  میفهد هنگامه مرا ؟  آیا می فهمی تو مرا ؟ ...

 

 

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

جن در کون من ! سی ام شهریور 1388
 

مثل جن زده شده ها ، امروز درست در سرصلات ظهر، اخلاق سگی پیدا کردم ! 

هنگامه به سخره می گوید :

« باز این جنه  اومد و رفت تو کونت و دوباره داره گازت می گیره ؟ »

 

نخندید ! او من رو خوب می شناسه ..  واقعیتی است این ! هنگامه یک جوری هم راست میگه . خودم هم نمیدونم  چی ام  میشه . فقط یک مرتبه   انگار کلیدی را بزنند ، همین طور  بی خودی حالم گرفته می شود. خودم  می گم :

« اخلاقم سگی میشه ! »

 هنگامه  که الان ، در موقع نوشتن  آمده است بالای سرم و سرک می کشد  تا ببند  چی می نویسم ، تصحیح ام می کند که :

« اخلاقت گوه مرغی میشه ! »

 تائید می کنم حرفش را .. حق داره او ... او راست میگه .. 

در این جور مواقع  ، یک جوری یا الکی  می روم توی خودم  یا  بی خود و بی جهت  بهانه جو می شوم و گیر میدهم به او ..  رویم را از او بر می گردانم و دیگر به او نگاه نمی توانم بکنم ! به حرف هایش گوش نمی دهم .. شاید حتی صدایش را نمی شنوم دیگر! فرار می کنم از او .. مثل حلزون می خزم توی خودم . خودم را جمع میکنم و میکشم خودم را توی لاک  خودم .. ساکت می شوم ، دلم نمی خواهد دیگر اصلا کسی دور و برم باشد .. دستم ناخودآگاه از میان دستان هنگامه بیرون می خزند ..  در کنارش راه میروم ولی ده ها متر از او فاصله دارم ...

 هنگامه دیگر مرا می شناسد و به این حالت هایم عادت کرده است ..

اولش ساکت می شود ،  بعد  دوباره شروع می کند  به مزه اندازی  و سعی می کند مرا بخنداند .. متلک می گه .. تکه می اندازد .. مسخره می کند .. خودش می گوید:

« قلقلک ات می دهم تا  جن ات پری  بشه  و آروم بگیره! »

 علتش را هنوز خودم هم نفهمیده ام ... چه شد که اینطور شدم ؟  نمیدانم !

شب خوبی  را در آغوش هم تا صبح گذراندیم .. با ناز و نوازش و بوسه بیدار شدیم..  صبح زیبا و قشنگی داشتیم ..

هوا خوب و ملایم .. روز آفتابی و دلانگیزی بود .. پرنده ها می خواندند و ما در کنار جوئی روان ، در سایه سار درختان سرو و نارون  دست در دست هم ، نجوا کنان قدم می زدیم ..

هنگامه می گوید:

« ... در بطن فلب طپنده ی طبیعت ... »

 که یک مرتبه ورق برگشت ! دلم لرزید .. دلم برای خودم سوخت :

« اینجا چه می کنم ؟.. این زن کیست ؟.. این جا کجاست ؟ .. »

 « این آفتاب چقدر داغ است ؟... این مرغابی های لعنتی  چرا اینقدر قار و قور می کنند ؟....  چقدر هنگامه حرف می زند ؟ ...  اصلا  حوصله اش را ندارم !  اصلا ... » ...

 دستم را از دستش بیرون می کشم ...

« ... چقدر لوس حرف می زند !...  چقدر مسخره بازی در  می آورد ! ...  چقدر راه داریم تا  به خانه برسیم ؟ .. ذلم میخواهد بگیرم بخوابم ...»...

 به هنگامه می گویم :

« این دگرگونی  در درون من است ... هرمون هایم بهم ریخته شده اند ... دوباره رگل شده ام ! ... » ..

او همه چیز را به خودش می گیرد !  خودش را زیر سئوال می برد ...  و سعی می کند با ملایمت و ظرافت به حرف زدن بکشاند مرا .

سعی می کنم من هم  با آرامی به او یاد آوری کنم که :

« این حالت من ربطی به تو ورفتار وحرف ها و صحبت هایت ندارد ..  »

کنترل خودم را ندارم .. در صدایم  سردی و خشونتی نهفته است که مرا می ترساند :

« ...این حالت درونی من است !... تو که میدانی  و میشناسی مرا ! ...» ...

 او هم سکوت می کند ... دلم برایش می سوزد ...

ار خودم بدم  می آید ...  و از او خچالت می کشم ...

با لبخندی  سعی می کنم  آرامش کنم و با بوسه ای از او  عذر خواهی کنم ...

او هم می بوسد مرا  .. هم را در آغوش می کشیم ... سر می گذارد بر شانه ام و ریر گوشم به نجوا می پرسد :

« جنه رفت ؟ ...»

سرم را به نشانه ی تائید تکان میدهم و می گویم :

« آره ! رفت لامصب »

 دست هم را می گیریم و به رفتن ادامه میدهیم ...

 

 

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

ماجرای شکم بنده !!! بیست و چهارم شهریور 1388

 

می خواستم  بنویسم  درباره ی آنچه در مورد  مسائل روز فکر می کنم. اما حواسم  همه اش مشغول یک موضوع شده و دست بردار  هم نیست.  اگر چه موضوع  خیلی خیلی  خصوصیه ولی عیب نداره !  این صفحه هم  صفحه ی خصوصی من است و اگر اینجا نیایم و خودم را خالی نکنم  که می ترکم !

پس عیب نداره ، می نویسم ...

 

قضیه بر سر مطلبی دور می زند که  بارها و بارها و بار ها در زندگیم  تکرار شده است و بار ها با آن روبرو شده ام و درگیری داشته ام.  هر دفعه هم ، معمولا  به نفع خودم ،  بطریقی  توانسته ام که کنار بیایم ... شاید این بار هم بتوانم ، نمیدانم .. هنوز تصمیم قطعی نگرفته ام ...

 

آره ... قضیه از چند وقته که  شروع شده است و تقریبا برایم  یک جور عادت شده ! میدونید  متوجه شده ام که  آدمهائی که  مرا در عرض این  چند هفته و ماه های اخیر  می بینند معمولا  اشاره ای به  شکم  من می کنند!

شکمی که واقعا جلو زده است  ، مثل زنان آبستن ...

باور  نمی کنید که چقدر جوک شنیده ام در این مدت کم دربارهی  آدم های شکم گنده ...

 

مسلما من هم مثل هر مردی دیگر به روی خودم نمی آورم . راستش را بگویم  شاید کمی هم کیف می کنم  که با این شکم برآمده ام کمی جا افتاده تر به  نظر می رسم... تنها چیزی  که کمی عصبانیم  کرده است  لباسهائی  است که دیگر به تنم نمی روند. هر لباسی  را هم که در فروشگاه ها  می بینم  یک جوری  « بد و بیقواره » درست کرده اند که  اصلا به تن من  نمی آیند .. من هم  که خودم  فعلا  گیر داده ام به خانم  و همه ی تقصیر  ها را انداخته ام  به گردن  هنگی  بیچاره و به همه می گم :

« همه اش تقصیر هنگامه است  که  به من خیلی میرسد !».

 

روی  ترازو  امروز دیدم ،  شده ام  نود و هشت کیلو. شاید هم اگر لباس  زیر تنم بود یا شاید قبل از خشک کردن  خودم را وزن کرده بودم  صد تا خالص شده بودم .

صد کیلو !

اووووو فـففففف !!

بیخود نیست که اخیرا دچار نفس تنگی  میشم و خیلی زود  احساس خستگی  بهم دست میدهد!

جلوی آینه که می ایستم  واقعا کمی خجالت می کشم  از خودم...

 

ای باباااااااا !  بازم که  قیافه و هیکلت  که به هم ریخته  باباااااا !

نمیدانم  چه کار کنم ! طفلکی هنگامه !

 

زیر لب غرغر می کنم با خودم و تصمیم  می گیرم در اولین فرصت دوباره  شروع کنم  به  کم کردن وزن ! به هر شکل  و از هر طریقی ...

 

پس نوشت :

اولین قدم عملی  را برداشتم.  همین یکساعت  پیش یک کتاب خریدم و جلوی دستم است . عنوان جالبی  دارد: « پرخوری »  و اینکه  « چگونه میتوان جلوی پرخوری را گرفت !».  مجبورم  قطع کنم و به نوشتن باید خاتمه بدهم. خانم گارسون غذایم را آورد>

یک پرس چلو کباب سلطانی مخصوص ( یک برگ ، یک کوبیده ، یک جوجه اضافی  با ماست و موسیر و سالاد شیرازی ! نون و پنیر و سبزی خوردن وحلیم بادمجون بعنوان  پیش غذا و .... دسر؟

دسر؟ 

دسر را بعدا سفارش میدم  احتمالا یک فالوده شیرازی و یک بستنی اکبر مشتی !

نوشابه  ؟

نوشابه  چی ؟!...

  

 

 

 
نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

هنوز مطلبم رو ننوشته قدیمی شد ! بیست و چهارم شهریور 1388

 

این حقیقتی است که واقعیاتی در جریان هستند  ...  در عمل  کجروی  ها و اشتباهات و کم کاری هائی می توانند ، آگاهانه و یا ناآگاهانه ، مترقبه یا  اتفاقی و بدون پیش بینی  ، پیش آیند  و تیر هدف به خظا برود . مهم این نیست که خطائی پیش می آید ، مهم چگونه  با مسئله کنار آمدن  است ...

خیلی ها با کنترل و بدون مشگل ویژه ای به تصحیح و بهسازی سیستم و نیز خودشان می پردازند...  ولی اما  ...

هستند کسانی که معتقدند  نباید در مورد این مشکلات پیش آمده صحبتی شود ، جیک کسی نباید دربیاید  و درباره اش باید لاپوشانی  کرد و حرفش را به کسی نزد .. که در غیر این صورت آب و آبرویمان می ریزد و ... واااای و  ووووووی ...

چوب این روش خاص و تقریبا ویژه ی ایرانیان  بر سر خودم در همین شهر هامبورگ  خورده است و باور کنید میدانم از چه اخلاقیت زشتی  دارم ، سخن می گویم ...

دست و لباس و کفش و کلاه شان پر از لک و آثار کثافت کاری هایی است که مچ دستشان را در حین ارتکاب به آن عمل گرفته ای ، ولی  اینان  با پرروئی تمام  با  بازی منحوس « کی بود؟  کی بود؟  من ؟ نه ! نبودم ! » و از آن بدتر با خود را به کوچه ی علی چپ زدن و بلکل با  گقتن : « من ؟ من ؟  بچه ی بزغاله ام ! نه  نمیدانم  !!! اصلا ! ابدا !  نه کار همین کسی است  که این تهمت ها  را  به  ما  می زند ! ..» .

آن زمان درایرانستان  هامبورگ بار ها  شاهد همین برخوردی بوده ایم  که  اکنون با این پیر لر معمم میشود !      

یکی از چاپلوس های مجلس برگشته است و گفته : 

« آقاي كروبي با توهمات خود  ( : مطرح کردن سئوال  آقا یون این چه وضعی  است ؟! )  كاري كرد كه همين‌ها به ما بخندند و ما را متهم به تجاوز كنند » ... او در ادامه گفته است : « متاسفانه کروبی با کارهای بچه گانه و زشت خود، ( : مطرح کردن  بس کنید  هایش !! )  انقلاب را زیر سوال برد ، بنابراین جرم کروبی از سایر افراد بیشتر است و حتما باید محاکمه شود  (: و  زندانی و شکنجه و حبس طولانی و انفرادی! و  شاید هم اعدام ؟  ...  »  .

و بعد هم یک سری پرونده سازی های بیشرفانه ( ی پوپولیستی بی جا و شاید  اگر چه ظاهرا مستدل  اما ولی بی ارتباط  با زمین و زمان و مسئله ی اصلی ) تا کل شخص و شخصیت و رفتار و کردار طرف را زیر سئوال  های غلط انداز ببرند تا اصل قضیه در پس آن ها گم و مخدوش و فراموش شود :

" آقای کروبی که یک روحانی است، پول انتخابات را از کجا آورد، مگر همین ایشان از شهرام جزایری پول نگرفت، نتیجه آن پول‌های حرام همین است که امروز کروبی گرفتارش شده است و با این کار خود به روحانیت هم اهانت کرده است " ....

کاری به مهدی کروبی ندارم ولی  واقعا چرا  بجای  درست و روشن و شفاف  کار کردن (!) حتما باید همه چیز را به گند بزنند و  بعد برای رد گم کردن  به  دیگران گیر بدهند !

همانظور که می بینیم  زمان  ، زمان خط و خط کشی ها است ...  ساده ترین راه  پذیرش خطا است و کوشش در جهت رفع کمبود ها ، و تصحیح شرایط :

خوب ، خراب  شده؟ ... به اشتباه رفته اید ؟ ..  عیب ندارد ! باز گردید ! خطا را بپذیرید ! عذر خواهی کنید ! تصحیح کنید !  با رو راستی و صرف کمترین هزینه ... و گرنه همان میشود که می بینید  چه شده است و چه می کنند : دشمن و دشمنتراشی ...  بگیر و ببند و بزن و برو ...

 پ. ن.

  الان متن نامه ی کروبی ، پیر لر معمم ، را خواندم و به او  « آفرین ! » گفتم !.. بازم دم  او و همین امروز هم دم  منتظری  با آن بیانیه اش گرم ....

 

 

 

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |

نظری به خود و خویش و اطرافم ... بیست و دوم شهریور 1388

 

منتظر آن بودم که بشنوم  آیا چه خواهد گفت  ....

امروز ، جمعه ، حدود ظهر  متوجه شدم که « رادیو پایتخت» حرف های خامنه ای را مستقیم پخش می کند. وقتی برنامه را پیدا کردم و گرفتم  دیگر حدود  اواخر اولین خطبه اش  بود :

حالت بغض آلودی که  به صدایش داده بود  و پامنبری ها هنرمندانه و همآهنگ  شروع کرده بودند به هق هق کردن های الکی و نعره زدن های حرفه ای  و او باد انداخته بود در صدایش و داشت با آب و تاب  تعریف می کرد از  جنازه ی  نیمه مرده ی علی  که مردم  برداشته بودند وداشتند می بردند به مصلی خانه اش و دخترانش  زینب و ...  که پدر مرده شان را دیدند و تا گریه سر دادند و...

و در این جا صدای آقای خامنه ای  گریه آلود شد و هق هق پامنبری ها اوج گرفت و ایشان  شدند  دوباره همان سید علی آقای خامنه ای که می شناختم . او گفت  ( با صدای غمناک ):

«علی از جایش برخاست  و رو کرد به دخترانش و گفت  گریه نکنید! گریه ی من از این روست که  می بینمتان در عاشورا !!! »

و هق هق  همه در آمد ... و من توی دلم گفتم :

« هنوزهمان مردیکه ی روضه خوان ! » ...

آنچه از او شنیدم  مرا دوباره برد به آن روزها و یادآورهمان روزهائی شد که از او بیاد داشتم :

خامنه ای ! همان  آخوندی بود که بعنوان عاقد دوستم  محسن دعوت کرده بودند ، همان روضه خوانی که  با « ابزار شیطان » خواندن  دوربین هشت میلیمتری ساده ام  ، در کمال ناباوری  ، باجدیت تمام مخالف کرد و مانع از آن شد تا از مراسم عروسی دوستم  فیلم  برداری کنم ! و به همین خاطر هم آن شب چقدر سر به سر این آخوند  ها و شیخ ها گذاشتیم تا صدای پدر عروس در آمد و از ما خواهش کرد آرام بگیریم ...

حدود  40 سال از آن روزها گذشته است ... یادش بخیر ...

زمان  عوض شده است وآدمها هم .. آن « آقای خامنه ای  » روضه خوان آن روزها شده است این  « حضرت رهبر» و « ولایت معظم رهبری »  امروز ،  عنوانی که که مرا یاد همان شاه خدا بیامورز می اندازد  با آن نام  پر طمطراق « اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشداران » که واقعا چقدر هم به او برازنده می آمد ... خدا ، شاه ، میهن  ... حبف ! قدرش را ندانستیم ...

و حالا بیصبرانه منتظر که او در این شرایط حساس اینبار دیگرچه خواهد گفت ؟  ..

خطبه ی دومش پر بود از  تائید  صادقانه اش  به  اختلاف  عمیق مابین جناح ها ی شقه شده ی حاکم  و  شاخ و شانه کشیدن علیه هر کسی  که با او همراه نیست ! ...  که مخالفانش عامل و یا دست نشانده ی  « دشمنان و غارتگران ، دزد ها ، مستکبرین ، زورگو ها »  هستند و دوستانش  « ملت  های مسلمین و ملت های  مظلوم » ... در اوج این تقسیم صف و صفوف  بود که این یاد آوری را به  کودتا کردگانش داد :

« چهره ی تسلیم نباید نشان داد به دشمن ! » ...

 

امروز یکشنبه است .. دو سه روزی گذشته است ...  در این چند روز کلی اتفاقات افتاد و خیلی ماجرا ها ،  برخورد هائی که حداقل شاهد آن بودیم که مقصود او از گفته هایش زمینه سازی ادامه ی  بازی و برنامه های  بدقت حساب شده و از قبل چیده شده ی این باند تازه بدوران رسیده ی  مافیائی  پول وقدرت و زور و زر است که مثلا  یکی از آن ها این برخورد بی شرمانه ی است که با شیخ کروبی و دیگران در ارتباط با فاجعه ی لو رفته ی رفتارضد انسانی و جنایات وحشیگرانه اخیرشان  کرده اند و می کنند ...

نمیدانم چه بگویم و چه بنویسم !

من  نه سیاست کارم  ، نه تحلیل گر و نه مفسر سیاسی  ، نه اهل سیاست  و سیاست باری  و نه حتی کسی با شامه ی سیاسی !

آدمی هستم  آرام  و آرامش طلب و صلح دوست ! آته ایست ! سکولار ! با اعتقاد  به ایده ها و آرمان های  پارسیائی مانند : « میازار موری که..  جان دارد و جان شیرین خوش است ( از زبان ایرج اساطیری )  » .. شادکام می شوم از لذت موفقیت و کامیابی  و خوشبخت بودن مردم  و نفرت و از بدی  و زشتی  و کژ رفتاری  و دروغ و فریب و رنگ و ریا کاری ...

دلخسته و دلنگرانم .. آرام و قرار ندارم ...  دلم میخواهد  ، در حد توان خویش ، کاری بکنم ...

میدانم  هم مسئولیت  آنچه  انجام میدهیم ( و یا نمیدهیم )  را داریم و هم فرصت زمینی و زمانی  اش را .. ولی نمیدانم چه پیش می آید و چه پیش خواهد آمد ، ولی اما مطمئن هستم  که  نه تنها من ، که حتی  اگر خدائی هم باشد ، اوهم نمیداند  چه خواهد شد ..

 

نوشته شده توسط زنبور عسل ( علیرضا بلاغی )  | لینک ثابت |